w.c یک بهلولزاده است
چیزی که مهم است، این است که هیچ چیزی مهم نیست. بدون ترحم میتوان متون w.c را چرت و پرت خواند و بدون اغراق، نوتر از متون جدی غیرچرت و پرت! چرتوپرتیسم این روزها خیلی جدیتر از شعر جدی، جدی است، چون زندگی ما چرتوپرت شده و لاجرم از سر انکار برآمدهایم و نمیبینیم احتمالا جرقههای درخشان شعر را در آثار او...
w.c با طنزی آشکار و روایتی نو به نقد همزمانی و درزمانی فرهنگی میپردازد که اوج مصرفگرایی است ، در واقع او را میتوان به عنوان یکی از پیشروترین شاعران 87 دانست که از خودش شعرهای درخوری را به یادگار گذاشته است. طنز به عنوان مهمترین خصیصه آثار او، نقشی برجسته را ایفا میکند و وی به دور از هرگونه ریسمانبازی زبانی، قصد آشفته کردن روایتهای این وطنی را دارد. مهم نبودن هیچ چیز و از سر اجبار بودن همه چیز، شاید تئوری درونی آثار او باشد که هر چیزی را تحت شعاع قرار می دهد:
زبانم را در می اورم
و هی زور می زنم
تا برسانمش به نوک بینی ام
و فکر می کنم
چقدر خوب است
که بعضی چیزها
هیچ ربطی به بعضی دیگر ندارد
هرچند
اگر هم داشت
این زبان نمی رسید
به نوک بینی ام
سادگی زبانی در آثار او را شاید بعضی (کسانی که هنوز هچون شکل کلاسیک به زبان مینگرند) یک نقص فاحش قلمداد کنند، اما در واقع طنزکنایی تنها در دل روایتی سر بر میکند که راویاش یک بهلولزاده باشد، نه نوادگان ملانصرالدین! زبان در آثار او همانی هست که هست. یعنی نمیتوان از بهلول انتظار معجزه در زبان داشت، فقط میتوان او را در حال تخریب زبان دید، برای ساخت زبان. ابلهنمایی، مهمترین خصیصه طنزکنایی در آثار نو است، و اگر ابلهنما نباشی و ابلهنمایی نکنی، مسلما ابلهی هستی که فکر میکنی زبان را میشناسی و میشوی جادوگر زبان... در شرایطی که کار شاعر بهلولی، جادوزدایی از زبان است. شفافیت زبانی، تا سرحد بیتکنیکی در ساختهای زبانی، شاید مهمترین ترفند زبانی شعرهای w.c باشد. آنگاه که واحد زبان را نه به مثابه کلمه و گزاره، بلکه به معنای اصیل متن در نظر میگیرد و این متن است که تبدیل به یک بازی زبانی پارودکسیکال در مواجه با خردهفرهنگها میشود:
نگاهی می اندازم
به ۲ گنجشکی که جفت گیری می کنند
روی سیم برق بدون جیک جیک
و بالاتر می کشم زیپ کاپشنم را
می روم پی کارم سوت سوتک زنان
دختر عموئی داشتیم که ان هم شوهر کرد
ای داد بی داد
شاید این نمای پارودکسیکال را بتوان در شعر بالا به خوبی ملاحظه کرد، جایی که 2 گنچشک بدون جیک جیک مشغول جفتگیری هستند و راوی که دیگر قادر به جفتگیری با دخترعمویش نیست ، می گوید ای داد بی داد... شاید این دادی که بی داد است، همان پارادوکس اساسی متن باشد. زبان جادوگری نکرده است، اما ساختی قدرتمند را به نمایش گذاشته که ترکیبی از صدا و بیصدایی است. بیصدای جفتگیری و صدای بیصدای یک بدون جفت... صدای زیپ کاپشن و سوت زدن شاید مهمترین صداهای عاطفی متن باشند که خلا سکوت را در روایت اثر پر میکنند. آری! w.c در این شعر با بهرهگیری از همان طنزکنایی، فرمی را پیش روی مخاطب قرار میدهد که شاید از فرط سادگی بتواند آن را چرت و پرت بخواند، اما در واقع این روایتی است مبتنی بر عینیت که خیلی ذهنیگرایی در ژرفساخت متن ذهنیتر می شود.
عینیگرایی یکی دیگر از پایههای اساسی w.c است که شاید سنت شعر کلاسیک را به سخره میگیرد. آیا میتوان عینی عینی شعر گفت؟ شاید این مهمترین سئوالی بود که ذهن جمعی دهه هشتاد را به خود معطوف کرد، مقولهای که تا پیش از آن چندان به آن بها داده نشده بود، اما به راستی که w.c یکی از موفقترین شارحان عینیتگرایی در دهه هشتاد است. نو جویی و جسارتی که او را به سمت عینیتگرایی کشانده، شاید میراثی باشد که تنها در دل گنج نیما بتوان یافت. خیلی جسارت میخواهد که از دمدستی ترین عناصر برای شعر (این کار سخت) بهره بگیری و بگویی این شعر است:
می رسد روزی که
زنم
غمگین می گوید
یخچال بدون برفکمان برفک زده
و من
که دستانش را در دستم گرفته ام
ارام
می گویم
مهم این است که ما همدیگر رادوست داریم
عزیزم غصه نخور
هیچگاه تنهایت نمی گذارم
و بعد
می خندیم
و
زنگ می زنیم به
بخش خدمات پس از فروش
به این یخچالهای بدون برفک
زیاد نمی توان اعتماد کرد
به هر حال بحث بر روی آثار w.c می تواند بسیار طولانی باشد، اما این نوشتار کوتاه تنها دعوتی بود برای دوباره خواند آثار وی ، و نه نقدی جامع و هرگز چنین رسالتی را بر دوش خود احساس نمیکند... امید است که با خوانشهای تازه از این شاعر نادیدهام، راه بحثی نو درباره آثار وی گشوده شود. برای او آرزوی توفیق میکنم...
عبدالحسین فخرایی:
مازیار جان!
بااینکه سیدرضا خاتمی منتقد سفت و سختی ندارد جانانه از ایشان دفاع کرده ای /کرده ای...
عه تا:
سلام دوست نادیده
این از خصوصیات ما ایرانیهاست که برای اثبات حقانیت حرفمان همیشه بنوعی اغراق میگوییم حتا اگر در حال نقد اثار رضا خاتمی باشیم
،( فقط میتوان او را در حال تخریب زبان دید، برای ساخت زبان. ابلهنمایی، مهمترین خصیصه طنزکنایی در آثار نو است، و اگر ابلهنما نباشی و ابلهنمایی نکنی، مسلما ابلهی هستی که فکر میکنی زبان را میشناسی و میشوی جادوگر زبان... )
اینکه یا باید ابله باشی یا ابله نمایی کنی یا چیزی تو همین مایه از اون اغراق هایی است که شما هم اینچنین درگیرش شده اید.
با اینکه پای ثابت همه ی سروده های رضا خاتمی هستم ولی تا دیدن بازتاب و واکنش نظر عمومی مخاطب بطور وسیع(نه ده پانزده کامنت باری بهر جهت) از صدور رای توفیق یا عدم توفیق سبک نوگرای ایشان اجتناب میکنم. چون عینی گرایی فقط یک گرایش سلیقه ای در برخورد با سرایش است نه چیزی بالاتر و بخودی خود حائز ارزش خاصی نیست. گو اینکه منم مثل شما از طرز بیان غافلگیرانه ی رضا خاتمی خوشم میاد.
آرش الله وردی:
مازیار جان سلام.ممنون از اطلاع رسانیت.البته شماره های قبلیشو هنوز نخوندم.نظرت رو در باره wc من هم دارم.من هم فکر می کنم او کارهای فوق العاده ای رو بیرون داده تو این مدت چند ماهه.کارهاشو دنبال می کنم.همینطور رامتین که من خودم یه روز بهش گفتم که نابغه ست.
مهرداد فلاح:
خیلی خوب است که از کار کسانی مثل این رفیق خلاق مان حمایت کنیم و تعارف را کنار بگذاریم ولی ولی ولی یادمان باشد که ضعف های بزرگ را هم ببینیم و به او نشان دهیم تا کارش را در قد و قواره ی شعری کم نقض و کامل رشد دهد ...
یعنی نمیتوان از بهلول انتظار معجزه در زبان داشت، فقط میتوان او را در حال تخریب زبان دید، برای ساخت زبان...که اینجا، اشاره به مقوله بهلول و ملانصرالدین است در مقاله ای از خودم به نام «این فیلم سیاه سفید نیست، لطفا تلوزیون های خود را عوض کنید».
و البته ادامه بحث ابله و ابله نمایی بر می گردد به تفسیر من از مقاله «آشفتگی های روح و طنز کنایی» از دیوید گراس، که من به شکلی دیگر به این موضوع قبلا پرداخته ام. در واقع شاید شما منظورتان از اغراق این باشد که جای نقد در این مقال خالی است(که البته ما ایرانی ها متاسفانه این روزها اصلا از هم تعریف نمی کنیم، چه برسد به اغراق، بیشتر فکر می کنم داریم زیر پای هم را خالی می کنیم...) که البته حق با شماستُ چون این نقد نبودُ تنها یک معرفی است... دعوتی برای خوانش دوباره... نقد باشد برای فرصت های بعدی...