مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 17 مرداد ماه سال 1387

سلام ابوالفضل عزیز

ببخشید که کمی دیر شد ، خب کیبوردم خراب بود لعنتی و همچنان به زور دارم یک جورهایی می نویسم...

اول از همه شعری را که چند بار برایم خوانده بودی ، چند بار خواندم و بعد هم خوانش  دوستان را چند بار خواندم. می دانی چرا؟ چون احساس کردم باید یکسری حرفها را در این مرحله از زمان بگویم برای خودم، چون برای خودم مهم است. خوانش دوستان برایم خیلی جالب بود. اکثرا روی پراکندگی مکانی کار توافق داشتند و روی نکات ریزی تفارق هایی می شد دید. اما من به سراغ نقد اثر می روم. انجا که اثر می تواند از خودش جدا شود. پوست بی اندازد و شکلی دیگر بگیرد. ببخشید! می خواهم اثرت را لخت کنم... هرچه ارایشش را پاک کنم و لباس های زیبایش را در بیاورم... می خواهم لخت لخت اش کنم ( این کاری ست که من در نقد می کنم) ، اما نخواهم گفت زیبا یا زشت است، قضاوت را می گذارم به عهده ی دوستانی که امدند با این کار معاشقه کردند و رفتند ابولفضل جان ، با اجازه و بی اجازه دارم اثرت را لخت می کنم. این کاری ست که من در نقد می کنم. من نمی توانم متنت را معنا کنم. فقط بلدم ان را لخت کنم.

ان چیزی که به این اثر وجهی کاملا تکنیکی می دهد یک پارادوکس زیرکانه است. پارادوکسی تحت عنوان : توقف و حرکت. اجرای اثر حرکت را حذف می کند و توقف را به رخ می کشد. مخاطب هنگام خواندن اثر ردی از حرکت نمی تواند پیدا کند. اما اصل اساسی کار حرکت است. یعنی مولف با زیرکی عنصر اساسی و مرکزی متن خودش را به غیاب می کشد. این کار رادر چهار فضای موجود در اثر تکرار می کند.

1)توقف در قهوه خانه:(ما در قهوه خانه حرکتی به صورت پیمودن راه از راوی نمیبینیم)

2)کنار بلوچها و احتمالا در بلوچستان (بازهم حرکتی به صورت پیمودن راه از راوی نمی بینیم)

3)کنار مقبره حافظ ( بازهم توقف راوی در سر جای خودش و عمل فروش فال)

4)جشن ( راوی باز هم حرکتی به صورت پیمودن راه انجام نمی دهد ولی در این بند پایانی بر روی یک صندلی می نشیند و جایگاه تماشگر پیدا می کند)

همانطور که می بینید راوی اصلا حرکتی در کل اثر انجام نمی دهد، در اجرای اثر حرکت حذف شده و اصلا در روساخت اثر وجود ندارد. این داشته ای ست که متن به ما ارائه می دهد. اما واقعیت چیز دیگری ست تمام ماهیت متن بر روی حرکت استوار شده است. این پارادوکس کار را بسیار زیبا می کندو من برعکس بعضی از دوستان که معتقد بودند شعر پراکنده است ، معتقدم که این اثر به ذات خودش اثری روایتمند و پیوستاری است. فقط شاعر عنصر اساسی اثر را به غیاب کشیده و دارد با زمان بازی می کند.

اما نکته جالبی که وجود دارد در تغییر ماهیت کنش کاراکتر متن از ابتدا تا انتهاست. او همیشه به دیده شدن عادت دارد. دوست دارد در معرض دید باشد. اما دیده شدنی از جنس رمز و جادو. دیده شدنی از جنس مابعدالطبیعه و عرفان و پیشگویی. او به دیده شدن زمینی چندان اهمیتی نمی دهد. بخش اسمانی تفکراتش خیلی بیشتراز بخش زمینی اندیشه ها و دیده های تجربی اش رشد کرده است. او رمزی ست که همواره در معرض دیده شدن قرار دارد و همواره خودش را در معرض دیده شدن قرار می دهد

یک دهن می خوانم/ یک قدم جلومی روم/چشم ها برق می زند / مثل تبرزین من که برق نمی زند

او حرکت می کند از شهری به شهری تا جادویی را با خود به این سو و ان سو ببرد و در عین حال به دنبال کسی که کشکولش را در می برد ، نمیرود و صدایش را کوک می کند برای خواندنی دوباره و برای خواندن جادویی جدید... اما اگر از بحث نخواهیم دور شویم باید تاکید کنیم که او همواره در معرض دیده شدن است و به دنبال تماشاگران جدیدی می گردد تا رمزگونگی را تماشا کنند و او را رمز گشایی کنند و شاید به این دلیل که(( دوست دارد همیشه رمزالود باشد ))مجبور به سفر کردن است و دل بریدن از انسان هایی که به او کمک می کنند. البته صحیح تر این است که بگوییم انسان هایی که پول می دهند تا وجه رمزالود او را رمزگشایی کنند. رمزی که کاراکتر اصلی اثر با خود از دل مابعداطبیعه و روایت های تاریخی اورده است... تاریخی که گاهی او را به شکل یک نقال مذهبی در می اورد و گاه به هیئت مردی که فال حافظ می گیرد و شاید به خیلی شکل های دیگر... با تمام این اوصاف در اثر مهم این نکته است که همواره او برای رمزالود باقی ماندن مجبور به یافتن تماشاگران جدیدی است که این بازی جادویی رمزگانها برایشان تازگی داشته باشد و در سحر ان غرق شوند.یعنی او مجبور به توالی بازی رمزگان تارخی سرزمین خود می شود و این کار را راهی برای رهایی از شناخته شدن می داند. اما در بند پایانی اثر ، این روند به کلی تغییر می یابد و ما با دنیای دیگری روبرو می شویم. یعنی رقصیدن کاراکتر... کاراکتر می رقصد و می خواهدبا رقصی رمزالود دوباره تمشاچیان را اغوا کند. او همواره در این اغواگری موفق بوده است. چون ردپای اغواگری او را می توان در جامعه نوین ایران مشاهده نمود. او برای این موفق است که روی نقطه عطف ها و ضعف ها و احساسات تماشاچیانش انگشت می گذارد. روی نقاط بکر تاریخی انها که کمتر کسی با ترانه و اواز و ادبیات در کوچه و بازار از انجا عبور کرده است . او در انجا به راحتی اغواگری می کند و تماشاچیان برای گشودن رمزهای تاریخی سرزمین خود( به صورت ناخوداگاه)  بخشی از ثروت خود را خرج میکنند تا رمزگشایی کنند.محل تمام این نمایش ها و جادوها هم در خیابان و کوچه و قهوه خانه و خلاصه جاهای پرتردد است و این گونه است که کاراکتر در سه بند ابتدایی اثر با تاثیر گذاری اش بر تماشاچیان ،جادوگری ماهر به نظر می رسد.انجا که از تاریخ مذهبی وام می گیرد و انجا که دف می زند کنار مناره ها و انجا که فال حافظ می گیرد. اما رقص کاراکتر هم ریشه در روایتی تاریخی دارد. او رقص تاریخی را هم بلد است و با رمزگان ان اشناست و می تواند اغواگری کند.اما این یکی دیگر نقطه عطف  و ضعفی در ذهن مردم نیست. او در شرایطی که با تمام اغواگری پا می کوبد و انتنظار دارد که زمین و زمان تماشگر اوشوند می گوید حتا تاک هم او را نظاره نمی کند، ادامه می دهد و با هرچه جادوی تاریخ رقص در ایران دست می تکاند ، اما ماه هم در سر جای خودش قرار دارد. و درست در اینجاست که کاراکتر اثر برای اولین بار و شاید برای همیشه احساس می کند رمزگونگی و جادوی خودش را از دست داده است و باید برای همیشه بنشیند.تاریخ از طریق رقص بر مردم این کوچه و بازار تاثیری نمی گذارد. و یا انها دیگر به شکل تاریخی خودشان نمی رقصند. جادوی رقص او چندان کارامد نیست. هیچکس او را نگاه نمی کند. شاید او جادوگر عزا و پیش بینی و درد است و حالا که به شادی رسیده است دیگر توان جادوگری ندارد. درمانده است و مستاصل... دیگر کسی او را تماشا نمی کند. دیگر تماشاگری ندارد. او بدون تماشاگر تمام می شود. پس خود در نقش تماشاگر ظاهر می شود و می خواهد بر روی صنلی بنشیند. گربه!!!!!!!!!!!!! جایش رابه او مدهد. گربه!!! گربه!!! نمی خواهم قضاوت کنم که این گربه کیست. فقط با صدای بلند می گویم گربه!!! وجالب تر این است  که کاراکتر _راوی از فعل تمرگیدن که نشان از یاس و عصبانیت  او دارد هم استفاده می کند. او می بیند که تمام ادمها با اینکه در این جشن کنار هم هستند روی صندلی ها( جایگاه خودشان و جایگاه تماشاگری شان ) همچنان تنها هستند. او برای اولین بار که تماشاگر می شود  به پرده!!! پرده!!! و بازهم تکرار می کنم به پرده!!! نگاه می کند و می بیند سایه هایی در هم قفل شده اند.و برای اولین بار در این دنیای جدید از خود می پرسد:

 به راستی این سایه ها کیستند. خود ماییم یا انهایی که با جادویشان ما جادوگران را تماشاگر کرده اند تا به جادوگری انها بنگریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟