ادامه از: در دفاع از شعر نسل هشتاد(۱).
ارش قربانی:
1- اگر کمی شوخی مجاز باشد ،و بخواهیم این همزمانیت را در فرمول سادگی+عینیت+کاراکتر مرکزی+روایت خطی+جزیی نگری+... به چالش بکشم به راستی در مورد این شعر چه می توان گفت :
دویدم و دویدم / سر کوهی رسیدم / دو تاخاتون رو دیدم / یکیش به من آب داد / یکیش به من نون داد / ...
در این شعر به تمامی همزمانیت سادگی، عینیت ، کاراکتر مرکزی ، روایت خطی و حتی جزئی نگری و حتی طنز رعایت شده است . دقت کنید که من این شعر را در پس زمینه ای غیر از پس زمینه فرهنگی اش به عنوان یک کار پست مدرن معرفی کرده ام . همچنان که راه رفتن یک مدل زیبا در نمایش مدی که اینک به جای تماشاگران ، انبوهی از آوارگان و سربازان جنگ در آن در حرکتند می تواند نوعی « دستکاری » از همان دست باشد .
2- درباره این سه شعر چه می توانید بگویید . آنها تنها در سه دقیقه نوشته شدند :
شعر اول با عنوان « اشتباه » :
برای شرکت در آزمون استخدامی
کیفم را برداشتم
و تفنگم را در آن پنهان کردم
اما هر چه گشتم
جعبه ی گلوله ها را نیافتم
به همین خاطر به پلیس زنگ زدم
تا مسئله مشخص شود
پلیس ها امدند
و وقت زیادی را صرف کردند
اما گلوله ها پیدا نشد
دست آخر پلیس ها رفتند
و من برای ادامه ی این ماجرای پلیسی
قهوه ای دم کردم !
شعر دوم با عنوان « دومین اشتباه »:
در دهان مقتول یک آبنبات چوبی یافتند
بازرس با خودش گفت
چه قاتل خوبی !
بعدها که قاتل را یافت
از او پرسید :
هنوز هم آبنبات چوبی داری ؟ ...
شعر سوم با عنوان « غلط تایپی »:
گاو همسایه زیادی ما ما می کرد
رئیس جمهور وسط سخنرانی اش زیادی ما ما می کرد
من و معشوقه ام فرزانه هم زیادی ما ... ما ...
من آنها را به شکلی کاملا براتیگانی و با همان طنز پوچ نوشتم . فکر می کنم فرمول شما را هم رعایت کرده باشم .نظرت را درباره ی این شعرها هم بنویس تا پس از آن وارد بحث شویم .
3- راستی بد نیست مثالی هم از براتیگان بزنم :
یک فاجعه سکسی
که زن ات از کار درآمد ،
مادر بچه هایت
و فرجام زندگی ما ، خانه است
دارد برای تمام رفقا شام می پزد ...
4- این شعر و شعر قبل را هم می توانی با شعرهای خودت مقایسه کنی :
در ساعت 1:03 صبح بوی گوز
مثل وصلت آووکادو و کله ماهی است.
برای نوشتن این
مجبورم از تخت بیرون بپرم
آن هم بدون عینک بر چشم ام .
5- هگل می گوید زبان دشمن امر خاص است . چگونه در زبان می توان گلی را از میان همه ی گل ها به عنوان یک گل خاص نمایش داد . به این ترتیب باید علامت سوالی در مقابل عینیت گذاشت ؟
6- این بحث ها را می توان به حساب شوخی گذاشت . اما مطمئنا چیزی به حساب بانکی ما واریز نخواهد شد . حرفهای فرید قدمی هم یک سری کلیات بود . این که شاعر ال می کند و بل ، همان چیزی است که خواجات هم مکررا تکرار می کند ، با این حساب نوشته ی قدمی را باید به حساب نوعی کینه ورزی در منازعه خارج از بحث قلمداد کرد که به همین ترتیب جز رجز خوانی نمی تواند باشد . من در این چند روز بحث های خواجات را دنبال کردم . به نظرم او منطقی تر از این است که بخواهد گوش هایش را بر آثار نوآمده گان ببندد .
مازیار عارفانی به ارش قربانی:
ارش عزیز
مهمترین مسئله ای که ۳ نمونه شعر تو دارند در این است که ۱)هویتی بومی ندارند ، کما اینکه لالایی دویدم و دویدم... ندارد۲) سومی اصلا انسجام روایی ندارد۳) خیلی از قسمت ها را به راحتی می توان حذف کرد و دلیلی برای حضور ندارد و اضافی است و شعر خوب پرداخت نشده ۴) دومی شعر خنثایی است و به هیچوجه رویکردی انتقادی به جهان پیرامون ندارد ۵) در اولی بازهم ما ردپای راوی-شاعر را می بینیم و راوی ـ کاراکتر پس زده میشود ۶) به نظر من کمی از لحاظ عاطفی دچار فقر است. ۷) همواره با دخالت شاعر در متن مواجهیم و روایت به خودی خود پیش نمی رود «بازرس با خودش گفت/چه قاتل خوبی» ۸) در دومی راوی هیچ نقشی در اثر ندارد و کاملن منفعل است
با تمام این اوصاف اگر ناراحت نمی شوی و این را هم به شوخی بگیری، باید بگویم که نسبت به شعرهای خودت از شجاعت بالاتری برخوردار است و نوتر است. به هر حال این مثالهایت چندان شبیه و مرتبط به اثار مثال زده نداشت و ما اگر چه بحث عینیت را پیش می کشیم ،اما همواره تاکید کرده ایم که عینیت در کنار مولفه های دیگری همچون سادگی،روایت منسجم،کلیدی بودن اجزا، حوزه انتقادی اثر، حضور راوی-کاراکتر، تخیل و عاطفه نو ، جزیی نگری، زمانمندی روایی ،طنز کنایی، بومی گرایی و... معنایی تازه می یابد و من در باره شعر سرباز محمد شکوری گفتم که:
«سادگی زبانی ممکن است در اثاری در گذشته هم وجود داشته باشد که البته بسیار نادر است اما ، در دهه هشتاد با در کنار مولفه های دیگر قرار گرفتن و رویکرد تازه اش معنایی متفاوت یافته است. نکته اساسی در اینجاست که مولف در شعر سرباز بر عینیت در تمام طول روایت اثر تاکید دارد. یعنی سادگی + عینیت. ضمنا روایت اثر نیز شدیدا منسجم است ، زیرا وجه عینی اثر و حضور کاراکتر متن را به سوی خطی رواییی سوق می دهد. یعنی سادگی+عینیت+کاراکتر مرکزی+روایت خطی+جزیی نگری+... و.... که مسلما هیچکدام از شعرهای سعدی،بیژن جلالی،طاهره صفارزاده،کسرایی و... مجموع این مولفه ها را در یک زمان خاص با هم ندارند.پس اگر ما صحبت از سادگی می کنیم ، تنها دلیل تفاوت نیست ، بلکه این مولفه با در کنار مولفه های دیگر قرار گرفتن برای خود اعتباری دست و پا می کند. از این منظر نمی توان با اتکا به چند شعر محدود از چند شاعر ، هویت این اثر را نادیده گرفت.»
در واقع این بحث مبوط به اثر سرباز از محمد شکوری است و یک فرمول نیست که حالا شما بر اساس ان شعر بسازی. شعر که فرمولی نیست! اگر جملهرا دقیق می خواندی متوجه منظورم می شدی. ولی به هر حال مثال هایت به نظر من چندان مرتبط و شبیه اثار نمونه اورده شده نبود و تو اگر شباهتی می بینی بیان که کجاست. به هر حال از توجه ات ممنونم که انقدر خوب با موضوع درگیر می شوی و پیگیری.
ارش قربانی:
۱- کدام یک از عناصر و فضای این سه شعر کذایی غیر بومی هستند ؟ آیا بومی گرایی به معنای دست بردن در محور جانشینی زبان است و مثلا این که به جای هملت از اصغر آقا استفاده کنیم و به جای مسئله ی اساسی بودن یا نبودن به سهمیه بندی بنزین بپردازیم !
2- دست بردن و دخالت شاعر در همه نمونه های شعری شما هم مشهود است . البته این مسئله مهمی نیست . چرا که اگر مثلا شاعر در روایت دخلی نداشته باشد چه گلی به سر شعر زده می شود ! این مسئله صرفا در حد نوعی چاشنی است و نه اسانس برای شعر .
3- در مورد عدم انسجام روایی شعر سوم هم باید گفت این « عدم » را چه کسی تشخصیص می دهد ! بر همین اصل می توان انسجام روایی در تمام آثار دوستانتان را زیر سئوال برد ! در خود این شعر سوم هم سه صدا در یک نقطه و احتمالا در مقابل تلویزیونی که سخنرانی رئیس جمهور را پخش می کند گره می خورند . تشخصی این مسئله کار چندان دشواری نیست !
4- فقر عاطفی به چه معناست ؟ اگر نوعی چاشنی است که حتما چند قاشق از آن را به این سه شعر اضافه خواهم کرد ! و اگر عاطفه مناسبت ذهن و عین است ، عینیت گرایی به چه معناست ؟
5- در مورد حذف قسمت های اضافه در شعر باز چه کسی تصمیم می گیرد چه باشد و چه نباشد ! اگر ذهن شاعر دخالت می کند که در این صورت شعر از عینیت کذایی مورد بحث خارج خواهد شد و اگر مراد اقتصاد کلمات است ، باز این ایراد وارد است که چرا باید چنین اقتصادی را رعایت کرد و اگر قرار بر رعایت باشد چرا شعرهای شما فاقد چنین اقتصادی هستند !
6- فاصله ی شجاعت و بلاهت در چیست ؟ کدام مرز این دو را از هم مشخص می کند ! چه معیاری وجود دارد که شجاعت شعری شما را که شعری ابتدایی را به بار آورده است با بلاهت اشتباه نگرفت !
7- عریان کردن واقعیت با توصیف واقعیت میسر نیست . واقعیت خود یک نظریه است . هنرمند مدرن به جای توصیف و نقد واقعیت ، شرایط روی دادگی واقعیت ( به واسطه سوژه و زبان ) را به نقد می کشد . عریان کردن واقعیت به هر حال ادعایی که حتی اگر در شعرهای دوستان محقق شده باشد ، باز بسیار ابتدایی است و مثل آنست که شما قانون را با همان ابزاری که قانون را ساخته به نقد بکشید . چنین کاری جز بازتولید بیشتر خود آن قانون نیست .
8- چرا شعر شما باید تا این حد میانمایه شود ؟ اگر این مسئله سلیقه است من مشکل چندانی با آن ندارم . هر کسی بنا به سلیقه و غنای ذهنی خود چیزی را بر می گزیند که به راستی از کوزه همان تراود که در اوست .
9- مسئله شگفت انگیز این است که چرا هر شاعر تازه کار و حتی نابلدی در آغاز حرکت شعری اش همچون شما می نویسد . لاید شما تجاهل می کند و این تواضعی است که نمی خواهید زبانی پخته و اندیشه ای بلند را به نمایش بگذارید !
10- در پایان باید گفت به نظر من این سه شعر سه دقیقه ای من با هر نوع نگاهی « بهتر » از شعرهای نمونه آورده شده ی شما هستند . آنها چیزهایی اساسی تر را به نقد می کشند . فکر می کنم با این ادعا ، به گفتمان لجبازانه شما نزدیک شده باشم . همه بحث من بر سر این است که تاکتیک های شعری شما چیزی را به استراتژی شعری معاصر نمی افزاید . جنجالی بر سر چاشنی ها است که به زودی فراموش خواهد شد .
مازیار عارفانی به ارش قربانی:
خیلی جالب است. ارش قربانی دلیل هایی می اورد که هیچکدام منطق شعری ندارند و می خواهد همچون خواجات یک شبه همه چیز را بی حرکت و ساکن نشان دهد. وی می گوید:« تاکتیک های شعری شما چیزی به استراتژی شعری معاصر نمی افزاید» و این در حالیست که من از او می پرسم اگر این گونه است ، چرا اینهمه سعی در نفی و نقد ما داری عزیز؟ ما که کاری نکرده ایم؟ ما که خود به خود از نظر شما حذف می شویم. راستی! اگر اینگونه است چرا عزیز بلانسبت شما عده ای مثل بچه ها راه افتاده اند و ایمیل می زنند و کامنت خصوصی می گذارند و تلفن می کنند به این و ان که تو را بخدا اینها را ول کنید. با اینها وارد بحث نشوید و جو منفی ایجاد می کنند. مگر ما جای کسی را تنگ کرده ایم و اجباری است که همه مثل ما بنویسند. نمی پسندی؟ خب نپسند. اما دلیل شعری و منطقی بیاور ، نه اینکه از روی غرض حرف بزنی و مثل بعضی ها بگویی! :«شعر،شما میانمایه است.» و سه نوشته دم دستی را بگیری و بیاوری وسط و بگویی من بهترش را گفتم و با همان نوشته ها و معیارهای استخراج کرده از همان سه تکه کوتاه سه دقیقه ای بخواهی حرکتی را نفی کنی. کاشکی وی مقالات من پیرامون بومی بودن را می خواندتا به این اندازه کودکانه درباره بومیت حرف نزند و کسی را متهم نکند.
من خیلی دوست دارم بدانم مثال هایی که وی زد مثلا چه ربطی به این شعر از ابوالفضل حسنی دارد و چرا ارش قربانی می گوید چیزهایی که نوشته مثلا از این کار قوی تر است؟
یکی را تور زدیم و بردیم زیر پل رضاشاهی
کامیون ها که می گذشتند دختر می ترسید
تند وتند سیگار می کشید
تند وتند نعنا می جوید
شلوارش گت شده بود
پوتین هایش می گفت لهستانی ست
همینجایی بود
عکس هایی هم که نشان میی داد همینجایی بود
پشت بازار ماهی فروشان
روی نیمکت نارنج ها
نشسته بودند از چاقوکشی های ناموسی گپ می زدند
یکی پیراهنش بالا رفته بود
یکی جای چاقو را نشان می داد
بی خیالشان شدیم
نخ به نخ سیگارها را رو کردیم
از ولخرجیها گفتیم
از قرطی بازی ها خندیدیم
گفتیم و خندیدیم
دختر با کامیون ها رفته بود
حالا خیلی دوست دارم ارش قربانی بیاید و بگوید این کار چه ربطی دارد به سه نوشته خودش دارد و چقدر ضعیف است و چرا مثلا به این کار می گوید میانمایه؟
مثل اینکه مُد شده مخالفان شعر دهه هشتاد، از خودشان مثال در بیاورند و مدام روی ذهنیت مداری تاکید کنند. اقایان! ما به ذهنیت و ذهنی گرایی و مفهوم گرایی و... در اجزا اعتقادی نداریم و از زبان بازی های الکی بیزاریم. چرا به ما خرده میگیرید که در اجزا شعرمان اثری از ذهنی گرایی وجود ندارد؟ چرا می گویید پس پیچش های زبانی کو؟ ما المان های خودمان را داریم، از طریق مختصات متن مان باید به سراغ اثر بروی و نمی شود با ذهنیتی ذهنی گرا به سراغ متنی چنین بروی. هی استعاره در جز، هی استعاره در جز، هی استعاره در جز... حالم به هم خورد از این استعاره در جز.
اگر کسی ناراحت است که ما داریم اشتباه می کنیم و به این امر معتقد است ، خواهشا دلیل منطقی بیاورد. نه اینکه مثل ارش قربانی سه نوشته را در عرض سه دقیقه بنویسد و بگوید که چون من توانستم در عرض سه دقیقه ،سه شعر شبیه شما (که اصلا هیچ شباهتی به اثار ما ندارد) بنویسم، پس شما شاعر نیستید. تئوریک حرف بزند و در حمایت از کسی ، غرضورزی نکند. ما جای کسی را تنگ نکرده ایم و من بازهم روی اسم هایی که در مقاله قبلی مثال اوردم تاکید می کنم و تازه میبینم که خیلی از نام ها را نیز از قلم انداخته ام. من به بچه های نسل هشتاد باور دارم. به تمام جریان هایش از ادبیات رادیکال بومی گرفته، تا خواندیدنی ها و ارتعاش و مطرودین و...و... و افتخارم این است که در دهه أی کار حرفه أی شعر می کنم که بسترگاه پیشنهادهای متفاوت است. بگذار بگویند که اینها دارند شلوغ می کنند، اما زمان همه چیز را مشخص می کند. از کلیک های پی در پی روی نسل هشتاد می توان این رابه وضوح حس کرد. مگر نه دوستان من؟
ارش قربانی:
۱- شعر نمونه آورده شده از حسنی نهایتا در حد یک داستانک است و نقطه تداخل شعر و داستان در آن مشخص نیست . در واقع اساسا چنین نقطه ای در آن وجود ندارد و ما با شعر روبرو نیستیم . در واقع اگر تقطیع و نحوه روایت را کنار بگذاریم تا روایت خطی خود را بیشتر نشان دهد ، چیزی جز یک گزارش محض و عریان در آن نخواهیم یافت . پایان بندی بی تفاوت کار نکته ی خوب آن است هر چند چیز تازه ای نیست .
همین پایان بندی بی تفاوت در شعر اول من هم وجود دارد . در واقع در آن شعر شما ظاهرا داستانی را می خوانی که قصد ندارد همچون شعر حسنی گزارش بدهد و صحنه سازی کند . آن شعر ، بر خلاف شعر حسنی با هر توصیف ما را بیشتر از مرکز و ساختار دور می کند . در حالی که شعر حسنی مرکز گرا است و همینطور سنتزیک است .
2- شعر حسنی یک انگل متن است . یعنی از روابط خارج متنی برای توجیه خود استفاده می کند ( مثلا مثل یک انگل از حیثیت اجتماعی تور زدن یک دختر و آن چاقوکشی برای ایجاد تاثر و عاطفه در مخاطب استفاده می کند . یک کار پورنو هم همین کار را می کند . یک متن عاشقانه هم از احساسات مخاطب سو استفاده می کند ) ، در حالی که شعر « اشتباه اول » منطق درون متنی دارد و منطق های خارج متنی را خنثی می کند . این ماجرای پلیسی هیچ ارجاعی به ماجراهای پلیسی و منطق های حاکم بر آن ندارد .
3- شعر حسنی چالش میانمایه ای با واقعیت دارد . نوعی ناتورالیسم بر آن حکم فرماست و فکر می کنم اگر به لوکاچ و یادداشت های او بر ناتورالیسم و رئالیسم رجوع کنید به فقر ناتورالیستی شعر حسنی هم پی خواهید برد .
4- شعر حسنی ظاهرا فرهنگ والا را محاکمه می کند و بر عامیانه گی تاکید می کند ، این شعار پست مدرنیست های ارتجاعی است و نه پست مدرنیست های آوانگارد . در این میان من ترجیح می دهم طرف امثال دیوید لینچ و آثاری همچون مالهالند درایو یا بزرگراه گمشده را با وجود تمام پیچیدگی هایشان بگیرم . همچون بنیامین من هم معتقدم مسئله فرستادن پیام انقلابی از طریق ابزارهای هنری نیست ، بلکه انقلابی کردن این ابزار است . مسئله این است که حسنی یک منتقد معمولی جهان پیرامون خود است و دقیقا نمی داند دشمن واقعی کیست ؟ بقیه شما هم همینطور هستید و ظاهرا جز مقولات زبان شناسی و نقد ادبی درباره ی مقوله های دیگر مطالعه نمی کنید .
5- امین قضایی و بابک سلیمی زاده جدیدا کتاب هنر مسلح را نوشته اند . من فکر می کنم امین قضائی که تا به حال یک شعر هم نسروده ( برخلاف سلیمی زاده ) ، پیشنهاد قوی تری برای هنر معاصر دارد . می شود روی انها حساب کرد ، چون مباحث مطروحه در ان کتاب در حد یک چاشنی و تفنن ژورنالیستی نیستند . به جای مدعاهای سطحی درباره ی شعر رادیکال خواندن این کتاب را توصیه می کنم .
6- علاقمند هستم تا صحبت های حمید تقی آبادی عزیز را هم بشنوم . امیدوارم به شکل جزئی تری به این بحث وارد شود .
مازیار عارفانی به ارش قربانی:
به هر حال نظر تو برای من ارزشمند است و اگر هر کسی بخواهد با دلیل حرف بزند ، من تعمق می کنم( ولی البته اگر بی خیال تیکه اندازی ها شوم که مثلا ما به غیر از نقد ادبی چیزی نخوانده ایم که پیرامونی های من خوب می دانند به عنوان نمونه من ۲جلد ساختار و تاویل متن بابک احمدی را از حفظمو...و... و البته اینها پز دادن و افه امدن است که من اصلا خوشم نمی اید و شاعر باید از خودش تئوری داشته باشد و ساختار و تاویل ، اطلاعات عمومی من است ، نه تئوری های راهبردی شعر و...). به هر حال در نقد کردنت می شود ، ردپای جدیت و تلاش را دید و از این رهگذر من تو را به عنوان یک منتقد قبول دارم. هر چند منتقدی باشی که مرا قبول نداشته باشی و این اصلا مهم نیست، چون تو برای انکار کردنت دلیل می اوری واین خوب است. از این رهگذر است که دوست دارم این بحث را ادامه دهم. اما قبلش می خواهم درباره شعر «صف» من هم نظرت را بگویی و تحلیلت را ارائه دهی ، انگاه حتما من شروع به سخن گفتن خواهم کرد و دلایل را برای تازگی اثار مورد نظرم عنوان می کنم .
شعر صف:
من در صف بانک ملی عاشق شدم اولین بار
عاشق زنی که با حلقه ی نامزدی ش ور می رفت
خودم را چسباندم به بازوهاش
و خندید
جوری که انگار اولین بار است خندیده است
صف طولانی می شد و طولانی تر
از خیابانهایی می گذشت که هرگز به آنها نرفته بودیم
به کوچه ها
پسکوچه ها می رفت
یک قدم که جلو تر رفتیم و رسیدیم پای باجه
صف مقابل کلانتری ایستاد
روبروی دادگستری پر از حرف شد
از پله ها پیچید و
بالا رفت
در زد و وارد اتاق قاضی شد
و زنم داشت دادخواست طلاق را
روی میز می گذاشت
توهین از آدمی حیوان نمی سازد آنقدر که قضاوت نادرست..قاضی بودن دشوار است..خدا را سپاس که تو صدام حسین نیستی وگرنه جز آل و تبارت در تکریت هیچ دیاری رسمیت نداشت..تکریت تو را همه می بینند..می بینم..خطاب کردن دوستان یک انسان به ( لشگر یاجوج ) نشان از عفونت روح توست..این خطاب را صدام نیز علیه کوردها بکار برد و ( انفال ) را مثال آورد و کشت هر آنچه کشتنی بود.. یک کرم داخل یک سیب فکر می کند مالک دنیاست..مالک دنیایی ؟ یا سیب را بشکنم ؟
ده سال روزنامه های این ولایت را با روزمره گی های خود انباشتید..گمان برتان داشت که فاتحانید..دنیا عوض شده عزیز..آن روزها که شمایان زیر سقف ها همدیگر را مجیز می گفتید - این بچه ها زیر باران شهسوار برای دنیا چتر می دوختند -..
تمام کن ای پسر
آنچه از شب می ماند اشارات ستاره هاست
که آسمان تو از آن عاری است.
سلام
به این دو نکته ی حقیر توجه کن.چون می دانم آدم رک بی شیله پیله هستی ! و این روزگار شوخی بر نمی دارد با کلمه و زخم.تا می توانی مرا بتکان تا از تکیدن بال بگیرم
من هم مثل خودت رک هستم و دلدار کسی که با صمیمیت خارج از حیطه ی دوستی مرا بکوبد تا فلز کلماتم آبدیده شود و دوم از کامنتت احساس عجیبی به من دست داد تا بگویم کهنه کاران بروند جوان ها دارند می آیند. من اولین آموزگارم مادرم بوده و بعد هر کس که مرا با کلمه آشنا کرده.از استادانم احمد شاملو محمد حقوقی بیژن نجدی بگیر تا جوانترها
تیرداد نصری و برادران عارفانی و پسر جوانم مزدک که می گه بابا یاد بگیر که قدم ها یت را در راه انسانی درست برداری.دیگر وقتت را نمی گیرم .و همیشه با آن عزیزان شمالی که در ادبیات مدرن ایران گل کاشته اند منتظر راهنمایی ها یتان هستم.
2- ما در دورانی زندگی می کنیم که همه چیز را به همه چیز می شود وصل کرد . این منطق نابه هنگامی است ، منطق زمان یادواره ای . از این زمان یادآوره ای در شعر تو خبری نیست ، اگرچه نابه هنگامی اش باقی مانده است .
3- شعر در سه زمان به ترتیب رخ می دهد : زمان حال - زمان گذشته - زمان حال . یا اگر به طور مکانی این سه زمان را مشخص کنیم : دادگاه ( زمان حال ، که در شعر غایب است اما امتداد آن در شعر حس می شود ) - بانک ملی و تعقیب و گریز ( زمان گذشته ) - دادگاه ( زمان حال ) . به نظرم این کلیدی برای بازکردن متن است . تنها مسئله ی مهم و درخورد توجه شعر در سطر دوم رخ داده است که این ترتیب زمانی را به هم می زند و ان مسئله زنی است که حلقه ی نامزدی دارد . به واقع شاعر این جا ساختارهای زمانی یاد شده را به هم می ریزد ، چرا که برای مثال در سطر ( عاشق زنی که با حلقه ی نامزدی اش ور می رود ) ما هم در زمان گذشته هستیم ( یعنی در موقعیت پیش از حلقه داشتن ) و هم در زمان دیگری پیش از زمان حال ( یعنی در موقعیت حلقه داشتن ) . همین به هم ریختن زمان نکته ی جالب شعر است که البته در داستانی کودکانه و ابتدایی خود را نشان می دهد . البته خود این به هم ریختن زمان چیز چندان عجیبی نیست و مثلا خود من در شعر شمارش معکوس ( 1383 ) و سانحه هوایی ( 1387 ) به دو شکل متفاوت این کار را انجام داده ام .
4- اما چرا می گویم کودکانه و ابتدایی ، چون این ساختار زدایی مازادی ندارد: به نظر من به هم ریختن ساختار زمانی و فرمی ، به گونه ای که این به هم ریختن مازادی ( به آن معنای لکانی ) نداشته باشد کار بیهوده ای است . برای مثال اگر قرار باشد یک عکس از یک چهره را تکه تکه کنیم و قطعات آن را به شکل نامتعارفی کنار هم بچینیم ، چنین کاری مازادی نخواهد داشت ، چون مخاطب با سر هم کردن منطقی قطعه های عکس آن چهره به یک چهره ی متعارف خواهد رسید که فقط به طور نامتعارفی سر هم بندی شده اند . حال اگر برگردیم به شعر شما ، همین اتفاق را شاهد هستیم ، یعنی مخاطب روابط زمانی به هم ریخته را در ذهن خود به طور منطقی مرتب می کند
و با آن امر مازاد روبرو نمی شود . به یاد داشته باشیم که نقاشی چون پیکاسو ، بعد زمان را ( به عنوان امر مازاد ) در سرهم بندی های نامتعارف خود تولید می کرد . در قصه های عامیانه ی تارانتینو هم زمان خطی به هم می ریزد ، اما این به هم ریختگی منجر به تولید امر مازاد می شود و بازی دنیوی خیر و شر و مسئله ی توبه را به شکل زیبایی با زمان پیوند می زند . بگذارید مثالی از شعر بزنم . عبدالرضایی وقتی می گوید : ( می دویدم نمی رسیدم / حالا که ایستاده ام آنجایم ) منطق زمانیو مکانی را به شکل پارادکسیکالی به هم می ریزد . یعنی شما هر چقدر سعی کنید نمی توانید به شکل پیش از این به هم ریخنگی بازگردید . در حالی که به سادگی در شعر شما می شود به مرحله پیش از به هم ریختگی زمانی رفت و نظم زمانی برقرار کرد .
5- مسئله ی دیگر این است که طولانی شدن سورئالیستی صف ، با مدعاهای عینیت گرایی که شما ان را به عنوان مولفه ی اصلی شعر خود معرفی می کنید ابدا همخوانی ندارد . اگر چه که این صف است که با دراز شدن خود با حرکت زمان در روایت پیوند می خورد ، اما به هر حال این مسئله ایست ذهنی !!؟ اگر قرار بر عدول از چنین مولفه ای باشد ، که اساسا به لحاظ نظری قابل دفاع نیست ، عنصر تازه ی شعر چیست ؟
6- چند سطر آخر شعر به لحاظ تدوین شعری یک فاجعه است ، به خصوص لو رفتن بسیار کلیشه ای روایت در سطر آخر . توصیه می کنم « و » را در قسمت ( و زنم داشت ... ) حذف کنید و کل این عبارت را در پرانتز بگذارید تا از غلظت این آسان گیری کم شود . همچنین زبان در قسمت هایی از شعر واقعا ضعیف است ( یک قدم که جلو رفتیم و رسیدیم پای باجه ) . چنین سطرهایی ، تمهمیدات روایی هستند ، اما اگر باز هم به شعرهای عبدالرضایی نگاه کنید او حتی این تمهیدات روایی را هم شاعرانه و نامتعارف ساخته است :
شعر می گفتم که ناگهان در زد
از روی کاناپه و گلدان ِ گل بهی پریدم
و در سکوتی که روی آب ریخت
صدایی در قفل چرخید و در پا پس کشید
مرا مثل ِ روزی که در آینه بودم پشت ِدر می دیدم
7- شعر شما یک شعر آینده گرا نیست دوست من ، به نظرم نقدهایی که بر شعر حسنی وارد است به جز در یک مورد که خلاقیت بیشتر باشد بر این شعر هم وارد است، اما این خلاقیت چنان که گفتم چنان چیز تازه ای نیست . شعر پوزپلنگ بیشتر نظرم را جلب کرد . در واقع بازی نشانه و ضد نشانه به شکل بهتری در ان شعر ایجاد شده بود و یک امر عینی ( یعنی پوزپلنگ ) به امری معنوی و ذهنی بدل شده بود و در واقع این همان مازاد شعر بود .
9- حوصله ی من ازین بحث سر رفته است . ترجیح می دادم چنین مرا به دام نیاندازی و شعری قوی تر به میدان می آمد . این را به جهت تضعیف شما نمی گویم . دوست داشتم شعری بود که مرا مغلوب می کرد ( نه به جهت این جدال ) و در همان نگاه اول نمی گفتم عارفانی اشتباه کردی ! این شعر نه ! اما به هر حال وارد بحث شدم چون صادقانه یافتمت . توضیحات شما را هم می خوانم و استفاده خواهم کرد . توضیحات دیگران را همینطور . اما ای کاش فرید قدمی هم مثل شما کمی مهربانانه و مشفقانه تر با خواجات بر سر جنگ می آمد . اگر
10-
برای مشهور شدن
به کتاب های آشپزی رجوع کنید
و برای گم شدن
به نقشه های دقیق ... // ( از شعر عکس های گم شده )
او از دریدا حرف می زند. از پست مدرن. انوقت منطق جمع اضداد ارسطویی را مطرح می کند. این در حالی ست که نظریات دریدا ، انتی تز این مقوله است( نه نفی قضیه). به هر حال در یک زمان ، نمی شود هم تز را قبول داشت ، هم انتی تز را. مگر اینکه ایزومتریک نگاه کرد. یا واقف نبود. ارش قربانی می گوید روایت خطی را قبول ندارد و روایت عینی نمی تواند بار شعر به دوش بکشد و دلیل هایی می اورد و پای ذهنیت را به معرکه باز می کند از ارسطو مثال می اورد:« این گونه است که شعر شروع می شود . این اصل اولیه ساختار شارش معنا است که شاعر یا مفاعیم ذهنی را عینی می کند ( مثلا وقتی الویت می گوید من زندگی ام را با قاشق های چایخوری اندازه می گیرم ) و یا نشانه های عینی را ذهنی . شعر نوعی ابهام است و این ابهام بی شباهت به معما نیست . معما در معنای ارسطویی اش اتحاد اضداد است ..»در حالی که ژاک دریدا می گوید:«خصلت متافیزیکی مفهوم تاریخ نه تنها با خطیت ، بل که با کل نظامی از معنا،استلزامات(غایت نگری،فرجام شناسی،انباشت ترفیع دهنده و درونی ساز معنا، سنخ خاصی از سنت مندی، مفهوم خاصی از مداومت،ازحقیقت،و...) پیوند دارد.»
ارش قربانی فراموش کرده انگار دارد درباره مقوله ی شعر صحبت میکند ، چیزی که یکسر زبانی است و به زبان ارجاع می کند و به گفته دریدا:«برای ما که از زبان استفاده می کنیم، هیچ حقیقتی بیرون از زبان وجود ندارد، زبان و واقعیت یکی هستند.» دریدا اینجا دارد درباره واقعیت امر زبانی صحبت می کند. البته بر طبق انتی زبانی اش بر روی اکو که می گفت مهمترین کارکرد زبان بر وجه ارتباطی اش استوار است.البته این مسئله فقط در اروپا وجود ندارد. در فلسفه امریکا نیز می توان به وضوح و به خصوص در سنت پراگماتیستی چنین مسئله ای را یافت. جایی که مثلا ویلیام جیمز می گوید:«هر نظری که به قول معروف بر ان سوار شویم، هر نظری که ما را کامیابانه از قسمتی از تجربه مان به قسمت دیگرمان ببرد، چیزها را به گونه ای رضایت بخش به هم ربط دهد، تضمین شده باشد، امور را ساده کند و در نیروی کار صرفه جویی به عمل اورد ، به همان اندازه حقیقی است، تا همانجا حقیقی است ». ما حتا در اغازگاه پست مدرنیست هم البته چنین نظریاتی را که امروز ارش می دهد ندیده ایم و نداشته ایم که انقدر کلی درباره مسئله ای حکم صادر کند. حکم صادر کردن و نفی کامل چیزی اصلا با ذات چیزی که ارش درباره اش حرف می زند ، یکسر متفاوت است. البته من حرف های ارش را هر چند جدی هستند ، ولی دارای پتانسیلی در باب نظریه ادبی نمی دانم و بیشتر معتقدم به فلسفه صرف گرایش دارد. این حرف ها مال فیلسوف هاست. ما بیشتردرباره زبان و تکنیک های ادبی سعی می کنیم بحث کنیم. ارش فلسفه را خوب می شناسد. اما وقتی می خواهد فلسفه های شبه اکادمیکش را با شعر پیوند بزند، شعر را فدای فلسفیدن می کند و نمی داند که با پدیده ای زایا طرف است، نه خنثا. در طول تاریخ ، هیچگاه شعر نایستاد تا فلسفه معنایش کند، کاری که ارش از طریق فلسفه با شعر می کند، بلکه همواره این فلسفه بود که رفت به سمت شعر تا خودش را تازه تر کند، کاری که هایدگر با هولدرین کرد. اشتباه ارش در اینجاست که فکر می کند از طریق فلسفه می شود شعر را معنا کرد. ضربه ای مهلکی که دهه ی هفتاد همواره از ان رنج برده و این بحث های وی میراث ان دوره است. البته منظور از این حرف ها این نبود که حرف های ارش اشتباه است... نه...منظور این است که ارش در حد بضاعت و سلیقه خود ، مواردی را از فلسفه غرب برداشت کرده و بر اساس انها سراغ هر متنی می رود، که بدیلش در همان فلسفه غرب وجود دارد و ارش به خاطر بضاعت و نوع سلیقه اش مثل اینکه از انها بی خبر است. به هر حال شدیدا از این بحث های صرف تئوریک متنفرم و نمی خواهم وقتم را روی این مقولات کلی و البته با عرض شرمندگی به درد نخور (البته در باب شعر و به شرطی که شعر در سایه قرار بگیرد) بگذارم. دوست دارم بیشتر بر روی متن و تکنیک ها صحبت کنیم و اینکه یک شعر چگونه می تواند نو شود مدام. چون من فکر می کنم این نوع صحبت کردن بیش از انکه درباره شعرباشد، بحثی است برای اثبات خود و به شعر کمکی نمی کند. البته خلط مبحث نشود و یادمان نرود که ارش عزیز بسیار زحمت کشید ومن درباره بخشی از حرف های او شدیدا دارم فکر می کنم. ولی دوستانه از او خواهش می کنم که فلسفه را( حتی از نوع ادبی اش) چنین با شعر پیوند نزند، چون فقط کودکی ناقص الخلقه تولید خواهد شد که مجبوریم اسمش را بگذاریم:«نقد فلسفی با اتکا به فلسفه غربی که روی اثار شاعران غرب نوشته شده ،بر روی اثری مثلا از ابوالفضل حسنی که در ایران زندگی می کند و نان لواش را 25 تومن می خرد.» که اگر اینطوری باشد و او با ذهنیت ذهنی اش بخواهد به سرا متن « ای ادمها»ی نیما برود یکسر خواهد گفت که ای ادمها اصلا شعر نیست و ضعیف است و البته خیلی دوست دارم مثلا او درباره نیما و متنی مثل ای ادمها هم صحبت کند.به هر حال باید درک کرد، که جغرافیا ، دغدغه ها را عوض می کند و فلسفه صادراتی نیست( به جز مقولات خاص همچون جهانی سازی یا فلسفه زبان و...) بلکه تنها از طریق فلسفه تمدن ها می توانند گفتمان کنند و فرهنگشان را جهانی بنمایند. به هر حال من فکر می کنم که با تاویل های جنبش دانشجویی 1968 فرانسه ، نمی شود شعر مثلا «پل رضاشاهی» ابوالفضل حسنی را در 1387 ایران، به همین راحتی تاویل نمود.
2-گفته شد که آرش قربانی به متنی رمز آلود معتقد است . نمی دانم آیا می شود « رمز « را با « معما » در معنای ارسطویی اش که من در نظر دارم برابر دانست یا خیر ؟ به هر حال این مسئله به طور دقیق در مقاله ی من با عنوان « فرم زیبا چیست » مود بحث قرار گرفته است ، آنجا که هنر به مثابه نوعی دستکاری ، دفرمه شدن و مختل شدن رابطه ی طبیعی و متعارف صورت و معنی تعریف شده است . اگر گفتارهای دلوز را هم خوانده باشی شبیه این بحث را در انجا هم خواهی یافت . در این تعریف ، هنر ، وضعیتی است که صورت ، ماده را به تاخیر می اندازد . این بحث زیبایی است که البته در این مجال نمی گنجد و اگر چه من نظری به دریدا نداشته ام اما همزمانیت تفاوت و تاخیر در دیفقانس دریدایی که براهنی تفاخیر ترجمه کرده است هم مورد نظر است . همین تاخیر ماده در صورت ( به طور ساده می توان آن را تعویق معنا معنی کرد ) است که مراد من از ابهام است .
3- دوست عزیز ، شاعر مدرن یک دهاتی تزئین شده به احساسات نیست . وضعیت پیچیده ی ما ، استفاده از ابزارهای پیچیده تری را هم برای نمایش این وضعیت می طلبد . همگان بحث آدورنو و پوپر را در این باره به خاطر دارند .
4- من در کامنت قبلی ام به نقد شعر شما به طور خیلی جزئی پرداخته ام . برایم عجیب بود که چرا به جای دفاع از تازه گی ها و نوآوری شعرتان به بحث دیگری پرداختید که موضوعیت نداشت . آیا این نوعی فرافکنی از ضعف های شعر مورد ادعای شما نیست . ضمنا من منطق خطی را رد نمی کنم . در واقع ادعای شما را که بر استفاده از این منطق در شعرهایتان تاکید می کنید اما مثلا در همان نمونه شعر « صف » این منطق خطی زمانی وجود ندارد !!!
5- ادعای بومی گرایی حرف بدی نیست ! اما مشخصا من معتقدم اندیشه یونیورسال است و جغرافیا تاثیری بر آن ندارد . چرا که اگر باز به ارسطو رجوع کنیم فلسفه علم به مبادی و جوهر است . ساده لوحانه است اگر گمان جوهر هنر و شعر در غرب یکجور و در شهسوار چیز دیگری است . البته ممکن است یکی پیدا شود و بگوید کدام جوهر ؟ حرف ارسطو رد شده است . اما من مطمئنم یک فلسفه خوانده ابدا نمی تواند به راحتی حکم کند که ارسطو کهنه است . یکی از دوستان در گذشته حرف خوبی می زد و می گفت ما در ایران دلوز می خوانیم که کانت را بفهمیم ، در صورتی که باید به عکس کلاسیک ها را بخوانیم که دلوز را بفهمیم . مع الوصف ، این شعر بومی گرایی ، تا حدودی ارتجاعی است زمانی که می گوید نقد غربی بر حسنی که نان لواش می خورد قابل تعمیم نیست ! من قبلا هم یک جا گفته ام این نوعی نگاه دائی جان ناپلئونی است .
6- دوست عزیز ، درباره ی تکنیک های شعر صحبت کردید . عجبا که شعر ابتدایی شما فاقد این نوآوری های تکنیکی است . توصیه می کنم دوستانی که این یادداشت را می خوانند برای نمونه به شعر صف جناب عارفانی رجوع کنند تا خود قضاوت کنند . حتما به کامنت قبلی ام هم رجوع کنید تا ببینید آیا من ، حرف های صرف فلسفی زده ام یا خیلی ساده شعر را نقد کرده ام و مدعاهای آن را به چالش کشیده ام .
7- این جمله ی عارفانی را با خط درشت و خوش ( تاکید می کنم به هیچ وجه از ورد استفاده نکنید ) بنویسید و بر دیوار اتاقتان بیاویزید : فلسفه صادراتی نیست ! ( علامت تجب از آرش قربانی است ) .
8- این بحث را که صرفا یک بازی موش و گربه بود به پایان می برم با یک شعر :
و راستی چرا این خرچنگ
وقتی عقب عقب می آید
تو می ایستی
من می ایستم
ابرها به پایین می آیند
و خیابان مه آلود می شود ... // از مجموعه در دست انتشار « ملاقات با سایه ها »
۱)دوست عزیز من!مفهومی که امروز پست مدرنیسم از هویت معرفی می کند، با تعاریف شکسته و بسته و میثاق های گذشته همخوان نیست. به عنوان نمونه پست مدرنیسم با پرداختن به گفتمان های جنسیت و هویت های بومی، پایه رابطه میان هویت و موقعیت را نیز به میان اورده است. اگر چه این مفاهیم ها و پیوندها هم چندان دست اول و تر وتازه نیست و هر کدام پیشینه ای شناخته شده دارد ُ، با اینهمه بعدی تازه به ابعاد پیشین هویت می فزاید.
۲)یکی از تاکیدهایی که امروز در مطالعه هویت بر ان انگشت گذاشته می شود این است که هویت هرگز نمی تواند به شکلی انتزاعی مورد مطالعه قرار گیرد و هرگونه کند وکاو در ان باید در پیوندبا زمان فضا باشد
۳)ارش جان!هنگام مطالعه هویت ، فرایند گزینش ، تاکید و در نظر گرفتن دینامیک های اجتماعی مانند طبقه ، نژاد ، ملیت،تربیت، جنسیت و مذهب نیز نقش اساسی دارند. مجموعه این عوامل می تواند شکل یک روایت را به خود بگیرد و از همین رهگذر است که هر کس هنگام پاسخ دادن به پرسشی درباره هویت خود،به نقل یک روایت می پردازد چرا که هویت او جدا از انچه بر او گذشته نخواهد بود و بی تردید هنگام روایت ، بر انچه در زندگی اش اتفاق افتاده واکنش هایی که نشان داده تاکید خواهد کرد.
۴)اقای قربانی!هرگونه مطالعه و پرداختن به هویت به عنوان یک امر انتزاعی و مستقل از اجتماع بی فایده و از سر خام اندیشی است و لزوما باید در پیوند با افراد جامعه و در شرایط و زمان و مکان معین انجام شود.
۴)دوست منتقد من! با انکه فرهنگ های غیر غربی در شعارهای جامعه شناختی مدرن سر وصدای زیادی به راه انداختند اما تردیدی نیست که از گوناگونی واقعیت و ساختار اجتماعی خود اگاهی دارندوجوامع غیر غربی نیز این را می دانند که به تاریخ وسنت خود به عنوان یکی از پایگاه های هویت نیاز دارند و خوب یا بد ،درست یا نادرست،همواره ان را چوب زیر بغل خود کرده اند.
۵)خلاصه اینکه!هنری که به سرزمینی خاص تعلق دارد ،در تاریخ هنر جا افتاده است ،شکل خاص خودش رادارد و جدا از ارجاعات بیرونی و عناصری که در ان دیده می شود ، ماهیت و هویت خود را دارد.
ارش قربانی:
2- همین دوست اندیشمندم کتابی با عنون « مانیفست سایبرگ » از دانا هاراوی ترجمه کرده است که توسط نشر گل آذین منتشر شده است . سایبرگ ها در این کتاب به عنوان اندامه های سایبرنتیکی و به خصوص « پیوند ماشین و اندامه » تعریف می شوند . به قول هاراوی همه ما سایبرگ هستیم اما نه به این معنا که یک روبات باشیم . فضای سایبرنتیک و فن آورانه به عنوان ادامه ای از اندام ما درآمده است . نکته ی جالب در آینده گرایی این بحث در جواب شما این است که سایبرگ ها ، اولا خواستگاه فرویدی ندارند چون موجودیت خود را وابسته به تولید مثل نمی دانند و بنا بر این نیازی به پدرکشی و بازتولید ادیپی جامعه و قبیله ندارند . همچنین سایبرگ ها مرز انسان ، ماشین و حیوان را مختل می کنند و مضافا ابدا نیازی به سازمان یابی هویت برای خود ندارند . حال ممکن است یک نفر بپرسد چرا این آقا دارد در مورد چنین چیزهایی صحبت می کند ؟ پاسخ به این سئوال را به عهده ی خودش می گذارم . این بحث را در ارتباط با رابطه ی هویت و موقعیت که جناب عارفانی از آن دفاع می کنند مطرح کردم . اگر من و شما یک سایبرگ باشیم باید در مقابل این هویت یابی در موقعیت علامت سئوال بگذاریم . به خصوص که در همین لحظه شما از طریق پیوندتان با ماشین ، این نوشته را می خوانید و فاصله ی زمانی و مکانی را در می نوردید . باید بگویم هویت ما مجازی است و من از این هویت مجازی به عنوان عنصری رهایی بخش ، سیاسی و فعال دفاع می کنم . همچنان که گفتم شاعر مدرن یک دهاتی تزئین شده به احساسات نیست .
3- بومی گرایی و خرده فرهنگ گرایی ابدا چیز بدی نیست . به ویژه که اگر تاکید بر آن به صورت عنصری رهایی بخش و چالشگر دربرابر منش « درون ماندگار » مدرنیته درآید . اما باید به یاد داشته باشیم که هویت اکنون ما یک هویت منکسر است . نه هویتی محدود به شهرستانی کوچک . من عنصر فعال و رهایی بخش این بومی گرایی را در شعر شما نمی بینم . شما به غیر از این که در محور جانشینی زبان ، دستکاری کنید رابطه تازه ای از این هویت ادعایی را نمی سازید !
4- رابطه ی امر جزئی و امر نامتناهی را همواره در نظر داشته باشید . کشف این رابطه به قدمت تمام تاریخ اندیشه است . من فکر می کنم شما این رابطه را در شعرهایتان از دست داده اید . همچنان که بسیاری از کودکان هم قدر به درک این رابطه نیستند .
5- امیدوارم نقدهای من و پیشنهادات دیگران به پتانسیل افرادی چون من و تو به دور از هر گونه سهم خواهی برای تحول شعر معاصر ایران هرچه بیشتر یاری رساند . من از این که این نسل تریبون ها را تصرف کند دفاع می کنم .
در کامنت قبلی ام، یادم رفت که رفرنس را در انتها بنویسم! ان ۵ بخش، ۵ جمله از مقاله (مجموعه مقالات) «تبارشناسی پست مدرن ۱۹»،شماره شانزدهم گلستانه، در تاریخ اردیبهشت ۱۳۷۹ ، نوشته علی اصغر قره باغی ، یکی از بهترین مفسرین و شارحان پست مدرن در ایران است که در انجا ارای هابرماس،ادوارد سعید،دریدا،فکو و... را مطرح کرده است و این ۵ بخش را به طور کامل و بی هیچ کم وکاستی( به غیر از انجایی که تو را به اسم صدا می کنم) اورده شده. به هر حال خوشحالم که از اینها هم گذشته ای و خود به نکات جدیدی دست یافته ای که این افتخاری برای ایران و هر ایرانی است!
حالا صحبت های خودم:
ببین عزیز من! ایران کشوری پهناور است با قومیت های متفاوت. یعنی ترک و لر وبلوچ و فارس وعرب و ترکمن و ...در کنار هم با اعتقادات قومی متفاوت در یک بستر سیاسی و نظام اموزشی و نظام مشترک دارند کنار هم زندگی می کنند. از اینرو کمی معادله اش با بعضی از کشورهای دیگر متفاوت است. حالا اضافه کن مبحث خاورمیانه را... و بخصوص حرکت امریکا به این سو... یعنی چیزی که ۱۱ سپتامبر ساخته. و البته معدله ای که از صدر اسلام جاری است. رابطه ایران و اعراب. شیعه و سنی. انقلاب ایران. کدتای پرویز مشرف.جنگ های داخلی افغانستان. لبنان و اسرائیل و سوریه و فلسطین.و البته ۲جنگ بزرگ افغانستان و عراق. والبته ان بالا، بالای سر ما،چچن. کمی هم اینطرف خیلی جدیدتر ،روسیه و گرجستان. اینها سبب می شود که من مدام تاکید کنم که شاعر و منتقد باید مدام خودشان را به روز کنند. یعنی نباید به تئوری های وارداتی و گذشته اکتفا کنند. من فکر می کنم بهتر است مجداد بخشی از گفته های من در رابطه با ادبیات رادیکال بومی و فلسفه پیدایش هستی اش را با هم بررسی کنیم:
به دلیل تحولات جدید در ساخت های زیرین اجتماع امروز ایران ، ما باید تئوری شعر معاصر ایرانی را بر اساس نوعی گفتمان دیالکتیکی از نو بنا کنیم ، زیرا ادبیات هر عصری مؤلفه های ویژه ای دارد که عصر ما نیز از این قاعده مستثنا نیست . امروز ((من)) ایرانی در لحظه لحظه ی زندگی ((خودم )) حداقل متعلق به سه ((بنیاد جغرافیایی)) اساسی هستم :
1-جغرافیای ((من))
2- جغرافیای ((وطن))
3- جغرافیای((جهان))
((من ))ایرانی معاصر اختلاطی از این سه بنیاد جغرافیایی هستم. جغرافیای ((من))آن سطحی از وجود اینجهانی است که به ما اجازه ی اندیشیدن ، عاطفی شدن ، عمل کردن و... را می دهد . این سطح از وجود(( من)) شکل خویش را مدیون تجربیات شخصی است، و به عنوان یک کنشگرعمل می نماید. یعنی هر فردی براساس تجربیات شخصی خود در ذهنیتش دنیایی ویژه را ممکن می سازد که در بعضی قسمت ها متشابه با دنیای ((من )) های دیگر و در بعضی قسمت ها متفاوت با دنیای ((من )) های دیگر است . هر فردی بر اساس آموزه های تجربی خوداز راه ذهن خویش ، دست به تفسیر جهان می زند ، که خود این فرد یا ((من)) آموزه های تجربی اش متأثرازدوجغرافیای بیرونی دیگراست.درواقع این دوجغرافیای بیرونی ( جغرافیای وطن وجهان) به شدت حدود آموزه های شخصی او را معین می کنند و(( من )) را تحت تأثیر خود قرار می دهند . اما پرسش اساسی در این جا این است که چگونه ((من)) از طریق (( وطن)) ،(( زمین)) و((مابعدالطبیعه)) گذرمی کند و به تفسیر جهان می پردازد . زیرا جهان تفسیری است که ازراه (( من)) معین می شود ، و هیچ جهانی بدون ((من )) وجود خارجی ندارد، همانگونه که هیچ ((منی)) بدون جهان خارجی وجود ندارد. برای پاسخ به این پرسش اساسی ابتدا باید حدود معنای ((وطن )) و ((جهان)) را مشخص کرد . البته در این جا منظور از جهان ، کلیتی از جمع مابعدالطبیعه و زمین است.البته اگر من در این متن بخواهم تفسیر خودم را از این دو موضوع ( وطن وجهان) ارائه دهم و بعد بر مبنای تفسیر خودم ، ((من)) را به نمایش بگذارم دچار نوعی دیکتاتوری تفسیری گشته ام که منجر به سقوط اندیشه ام تا پایین ترین سطح گفتار خواهد شد ، بنابراین با تأکید بر این نکته که تفسیر جهان تنها با گفتمان دیالکتیکی به نمایش در می آید ، من به عنوان یکی از صداهای این گفتمان دیالکتیکی تفسیر خودم را برابر دیگر تفسیرها قرار می دهم تا این امر سبب گردد که من از طریق ((من )) های دیگرتعریف شوم، چون هرگز اندیشه ای که تنها از حدود تجربیات شخصی یک زندگی خاص ، بیرون جهیده باشد ، نمی تواند برای دیگران مفهومی به نام ((انسان )) را در کل به درستی تفسیر نماید ، و این دلیلش بر مجردبودن بعضی از تجربیات شخصی ((انسان )) و(( من)) است .
در این قسمت مجبور به وارد کردن دومین سطح از بنیادهای اساسی انسان امروز به بحث هستیم . چیزی که ما به نام وطن آن را می شناسیم ، که این وطن نه به معنای آرمانی کلمه است ، بلکه به منظور حد و مرز جغرافیایی خاصی است که عده ای انسان براساس نوعی قانون اجتماعی و سیاسی خاص و مطابق با انواع فرهنگهای ویژه در آن به سر می برند که مجبوربه رعایت بعضی با یدها و نبایدها شده اند. هروطنی قانون ویژه ی خودش را دارد . فرهنگ ویژه، پیشینه ی ویژه ، تاریخ ویژه ، آ رمان ویژه ، قدرت ویژه و سیاست ویژه خودش را دارد که این امر سبب می گرددتا هر وطنی در هر دوره از تاریخ ، ادبیات ویژه ی خودش را بیافریند . خلاقیت ادبی یعنی توازن پتانسیل های ادبی با شرایط تاریخی وطن وجهانی که د رهمان لحظه در آن زندگی می کنیم بنابراین هر فردی در این شرایط به اولین حوزه ی تجربی زندگی خودش پا می گذارد که همان تجربه تاریخی-وطنی است . هیچ انسانی نمی تواند این بخش از زندگی خودش راحذف کند . زندگی بدون حافظه ی تاریخی- وطنی ، یعنی زندگی کردن در جهانی خالی از فرهنگ و پیشینه که تنها برمبنای اقتصاد وسیاست و بازار برای انسان امروزپا سخگو خواهد بود . و همانا که هنر وادبیات در چنین جامعه ای به امری اضافه بر سازمان بدل می شود . البته بحث ویژه ی ما دراین قسمت برروی یک مرز جغرافیایی مشخص به نام ایران است که سعی می کنیم بیشتر بر همین مبنا صحبت کنیم.
وقتی درباره ی ایران و ادبیات ایرانی وارد بحث می شویم به نکات بسیار حساسی برمی خوریم که ویژه است ودر هیچ کجای جهان نمی توان با آن برخورد کرد . در جغرافیایی که فارس و کرد و لر وبلوچ و گیل و ترک و طبری و... در آن زندگی می کنند ، صحبت ازادبیات یکپارچه و متحد به اعتقاد من خرافه ای بیش نیست . گستردگی مرز جغرافیایی ما به گونه ای است که با مقوله یا مفهومی در شمال به طرزی و در جنوب و شرق و غرب و مرکز به طرز دیگری برخورد می شود ، مثلا این امری بدیهی است که مفهوم(( زن)) در کلان شهری همچون تهران با مفهوم ((زن)) در یکی از شهرستان های کوچک آذربایجان یا مازندران متفاوت است. زن جنوبی دغدغه اش با زن شمالی متفاوت است . آنها در برخورد با مردان و فرزندانشان با قراردادهایی متفاوت عمل می کنند . حتی در طرز لباس پوشیدن وآرایش زنان در نقاط مختلف با هم متفاوت است . چیزی که د راین شهر نا متعارف است در شهر دیگری متعارف قلمداد می شود . چیزی که دراین درشهر بد جلوه می کند در شهر دیگری امری منطقی به نظر می رسد . چیزی که در تهران عقب ماندگی فرهنگی می نامند. در شهری دور افتاده از مرکزامری بدیهی برای حفظ مثلا کانون خانواده است . اما سعی بر یکپارچه کردن تمام این آحاد غلط می باشد ، زیرا در نهایت به پیروزی ((کلان شهرها )) و تحت الشعاع قرار گرفتن فرهنگ های بومی منجر می شود ، این درحالی است که ما نمی دانیم و هرگز نمی توانیم بگوییم حق با کدام فرهنگ است . من با فرهنگ برتر مخالفم ، زیرا هر فرهنگی پتانسیل های خاص خودش را دارد. هرگز با پس زدن یک فرهنگ و غلبه یک فرهنگ دیگر بر((کل نا متحد )) نمی شود پیشرفت کرد . حتی خود این امر سبب بی اصالتی فرهنگ همه گیری می گردد که ((کلان شهرها)) به ((خرده شهرها)) تحمیل می کنند.اما چاره چیست؟ چاره این است که در جامعه ای به گستردگی مرز جغرافیایی ایران تفاوت فرهنگ ها در گفتمانی منطقی قرار داده شوند تا هر فرهنگی متناسب با پتانسیل های خاص خودش اجزا و افرادش را در راستای مشترکات فرهنگی پیش ببرد .درست است که مناطق مختلف ایران با هم تناقضات فرهنگی دارند اما هرگز نباید فراموش کرد که تمام این فرهنگها در یک مرز جغرافیایی مشترک با مذهبی مشخص برای اکثریت قانونی مشخص اقتصادو سیاست وتاریخ ملی ونظام آموزشی و رسانه هایی مشخص و مشترک زندگی می کنند . در واقع چیزی که این فرهنگ ها را در کنار هم قرار می دهد رویه نظام مند یک دولت خاص است با اقتصاد وسیاست ویژه اش . یک بلوچ با همان قانونی زندگی می کند که یک تهرانی ـــ یک تهرانی در همان سیاستی نفس می کشد که یک کرد ــ یک کرد همان تاریخ ملی ای را دارد که یک گیلانی ــ یک گیلانی از همان رسانه هایی استفاده می کند که یک لر ـــ یک لر ویک بلوچ هر دو در کلاس اول دبستان از یک کتاب درس می خوانند . پس وطن ما وطن اختلافات واشتراکات فرهنگی است.ما در بنیادی ترین اصول فرهنگی مشترکیم اما به دلیل گستردگی مرز جغرافیایی وقومی در برخورد با بعضی پدیده ها و مفاهیم قهرا اختلاف نظر داریم که این مبحث به مسایل آب و هوایی تاریخ منطقه ای که در آن زندگی می کنیم پیشینه قوم مان و ... باز میگردد . ما در مبحث ادبیات نیز به این نتیجه رسیده ایم که هر چند باید ادبیات معاصر ایران در بعضی اصول بنیادین مشترک باشد اما به دلیل گستردگی مرز جغرافیای وطنی که در آن زندگی می کنیم و عواملی که ذکر کردیم قهرا باید ادبیات در نقاط مختلف به صورت ذاتی در بعضی اصول متفاوت باشد که اگر اینگونه نباشد مسلما یا فرهنگی بر فرهنگ دیگر در حوزه ادبیات تحمیل شده یاادبیات عرضه شده ادبیات صمیمی و صادقانه ای نیست . متاسفانه شعر معاصر ایران در اکثر مواقع همیشه تحت تاثیر و سیطره اندیشه های موجود در پایتخت بوده و دلیل این امر آن است که پایتخت نشینان همیشه بیشترین و موثرترین رسانه ها ومطبوعات ادبی را در اختیار داشته اند . اما دریغا و افسوس که این رسانه ها بی آنکه بدانند در حال تزریق فرهنگ خود بر دیگر فرهنگها هستند و موجب نخبه کشی و مرگ ادبیات اصیل در دیگر شهرها می شوند . حقیقتا من میترسم که بگویم نیما نیما نمی شد اگر به تهران نمی آمد. بهتر است از این بحث بگذریم ودرباره جغرافیای سوٌم که تاثیری ژرف بر دو جغرافیای ماقبل (جغرافیای من و وطن) می گذارد بحث کنیم یعنی جغرافیای جهان .در این قسمت نیز مسیله اساسی در تفاوت وتشابه است . یک شعر خاص از یک شاعر ایرانی به خاطر عواملی که ذکر کردیم باید با شعر دیگر شاعران و دیگر مناطق هم تفاوت داشته باشد و هم تشابه زیرا او در گذر از ((من)) و((وطن)) به تفسیر جهان پیرامون می پردازد ولی در بحث تشابهات و تفاوتهای ((من)) با ((من)) های دیگر نکته پیچیده دیگری وجود دارد وآن تشابهات و تفاوتهای ((من)) با ((من)) های جهانی است . یعنی آن اصول بنیادینی که بین ((من)) ایرانی با ((من)) آفریقایی انگلیسی ژاپنی و... مشترک یا متفاوت است. بسیاری از اصول ((من)) را به یک اشتراک جهانی پیوند می زند. بسیاری آرمانها و پرسشها ودغدغه ها بین اکثر ((من)) های بشریت مشترک است هرچند نوع رویکرد به این مسایل متفاوت باشد . مثلا هر کسی در هر کجای جهان به جستجوس رفاه آزادی و برتری است . برای هر انسانی اروتیسم جزء لاینفک زندگی می باشد . یا همانطور که((من)) ایرانی به مرگ فکر میکنم ((من)) برزیلی هم به مرگ فکر می کند ؟ همانطور که ((من)) ایرانی به خدا می اندیشم ، ((من)) کنیایی هم به خدا می اندیشد. پس تشابهات اصیلی بین تمام انسانها برقرار است که آنها را به هم پیوند می دهد و در تفکر به بعضی اصول وبنیادهای اساسی همجهت می سازد، هر چند نتیجه گیری هامتفاوت و نکته نظرها متناقض باشد ، ولی ما در بسیاری از پرسشها و دغدغه ها مشترکیم . ادبیات ایرانی معاصر نباید به سوی گوشه نشینی و خمودگی برود و کاملا به درون بخزد ، زیرا برای صادقانه بودن هرگز قادر به انجام چنین کاری نخواهد بود . ادبیات ایرانی معاصر آن ادبیاتی خواهد بود که تفاوتها و تشابهات مابین ((من)) ها را درک کند و همانقدر که وطنی است ، همانقدر هم قادر به جهانی شدن باشد. زیرا ادبیات تنها سخن گفتن با مخاطبان نسل امروز نیست ، چیزی که به اشتباه چندین سال در ادبیات ما بعضی ها درباره ی آن نق زده اند. بلکه ادبیات گفتمانی با نسل امروز و دیروز و فرداست .
مثلا وقتی نیما می گوید :
خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه
گرچه می گویند :می گریندروی ساحل نزدیک سوگواران درمیان سوگواران
قاصد روزان ابری داروگ کی می رسد باران
در واقع به صورت ناخود آگاه ، در یک جریان بینامتنی با این شعر حافظ گفتگو می کند که می گوید :
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم ازکشته خویش آمدو هنگام درو
گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشیددمید گفت با اینهمه از سابقه نومید مشو
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو
فی الواقع حافظ ونیما هردو در این دو متن ، می خواهند از مرحله بودن به مرحله شدن پا بگذارند و از یک نوع عقب ماندگی فراتر رفته و به سوی متکامل تر شدن جهش کنند . نیما اگرچه می داند کشتگاهش خشک است ، ولی امید دارد که باران ببارد و دوباره مزرعه اش جانی تازه بگیرد . حافظ هم گرچه می داند بختش خوابیده است و خورشید دمیده امٌا امید دارددرلحظه ای که بیداری حاصل می شود ، خودش تبدیل به خورشیدی شود که پرتو نورش به خورشید هم برسد . نیما کشتگاهش در جوار کشت همسایه به خشکی نشسته است و از دیدن کشتگاه همسایه حسرت می خورد . حافظ حسرت این را می خورد که چرا به خواب رفته است وکشته خویش رارها ساخته،در واقع حافظ حسرت آن((منی)) را می خورد که می توانست باشد ،ولی حالا نیست . نیما حسرت کشتگاه همسایه را می خورد تا وقتی باران آمد مزرعه خودش را پر بار کند .حافظ حسرت بخت خواب رفته را می خورد تا در زمان بیداری به جبران مافات بپردازد. پس شعر نیما بدون آنکه قصدی در کار باشد در مفهوم و محتوایی همچون ((عقب ماندگی)) ، ((حسرت)) و ((امید به شروع دوباره)) با شعری از حافظ گفتگو می کند . هرچند شخصیت ادبی این دو متن هم از لحاظ تاریخی و هم از لحاظ هستی شناسی روبنایی ، و هم از لحاظ اجرای زبان فرم با هم متفاوت هستند.در آنسو نیز باید به این مطلب اشاره کرد که وقتی نیما این نوع فرم را برای بیان محتوا انتخاب واجرا می کند به نقد شعر کلاسیک رو آورده است و این نقد شعر ماقبل نیز خود قسمتی از ساختار گفتمان است . زیرا درک نکات مشترک بین دو فرهنگ یا دو نسل متفاوت تاریخی-ادبی به معنای تکرار محتوا نیست ،بلکه به معنای اجرای محتوا در فرمی جدید است ، همان چیزی که ما از آن به عنوان خلاقیٌت ادبی یاد می کنیم . حافظ ونیما هر دو به(( عقب ماندگی))،((حسرت)) و ((امیدبه شروع دوباره)) می اندیشند ، ولی به نتیجه گیری مشترک نمی رسند . در واقع برای این دو صورت مسئله مشترک است و جواب به اندازهء انسانهایی که به این موضوعات می اندیشند و می پردازند می تواند گسترده باشد . ((من))ایرانی و((من)) آلمانی هر دو به مرگ می اندیشیم ، گر چه دلیلی وجود ندارد که هر دو به یک نتیجه گیری مشترک برسیم . مفهوم عشق برای یک پزشک آمریکایی بسیار متفاوت با مفهوم عشق برای کشیشی در واتیکان ، کارگری در الجزایر یا مبارزی در کوباست . همه به عشق می اندیشند که این صورت مسئله است و به جواب های متعدٌدی می رسند ، که این همان پاسخ به مسئله است .از آنسو نباید فراموش کرد که مفهوم شق در نزد مثلا مردم الجزایر ( به خاطر مرز جغرافیایی و سیاسی و پیشینه تاریخی مشترک و ...) بسیار نزدیک تر از مقایسه مفهوم عشق بین مردم الجزایر وآلمان است . و این چیزی ست که در ایران نیز صدق می کند.
حالا با درنظرگرفتن این سه سطح جغرافیایی(من ، وطن ، جهان) می شودبه سوی طرح اولیٌهء ادبیٌات ایرانی معاصر حرکت کرد ، ولی باید شرایط تاریخی را نیز درنظرگرفت ، زیرا تاریخ و شرایط تاریخی نقش ویژه ای در تغییر مناسبات جغرافیایی ادبیٌات دارد. تاریخ محرٌک حرکت جغرافیایی ادبیات است . مسلما جغرافیای شعری شاملو پیش از انقلاب وجنگ باید با جغرافیای شعری شاملو پس از جنگ و انقلاب متفاوت باشد.یعنی باید به صورت ناخودآگاه تغییری در طرز نگریستن شاملو به جهان در مثابه کل رخ داده باشد . و اگر اینگونه نباشدمن می گویم که شاملو با خودش صادق نبوده وتنها دوره اوج شعری خودش را طوطی وارتکرار کرده است .البتٌه این روند منطقی تاریخ ادبی که برجغرافیای شعر مدام در حال تأثیرگذاری است نباید منجر به دایم رنگ عوض کردن شود. ولی چون هر دوره ای یأس ها وامید ها ، غم ها وشادی ها ، کمبودها و امکانات و...خاص خودش را دارد و بر روح شاعر تأثیرمی گذارد وشرایطی می آفریند که متفاوت با ماقبل ومابعد است ، اگر شاعر با عواطف خاص دورهء خودش جهان را تفسیر نکند با خودش صادق نبوده است ، زیرا در گذر از ((جغرافیای من)) قرار نگرفته و ((من)) را حذف کرده ، که این کار در ادبیٌات رادیکال جایی ندارد و مربوط به ادبیات ساکن وخنثی است .در ادبیات ساکن ، مرکز ها ومحفل های ادبی پیشرو به نوعی افراط و تفریط دچار می شود که از درون باعث فروریختن پایه های نظام مسلط این دوره ء خاص از شعر می گردد و این اتفاقی است که در شعر امروز ایران رخ داده است . این مرحله را نمی شود محکوم کرد ، زیرا کاملا طبیعی و منطقی پیش رفته و مثلا دستی از بیرون نیامده تا این نظام را به نظان دیگری تبدیل کند ،امٌا مسئله ء اساسی دراینجاست که روند این حرکت (که آخرین مرحله از سیر حرکتی تاریخ معاصر شعر فارسی است )همیشه خودش را از درون متلاشی می کند وگسترش می یابد و به دیگر نظام های حاشیه ای مجال خود نمایی نمی دهد .زیرا به درک درستی از تفاوت آگاهی ودانایی دست نیافته است .همانطور که می دانید ،آکاهی با دانایی فرق دارد .دانا کسی است که می داند و تنها می داند ،امٌا آگاه کسی است که می داند وبه دیگران هم حق می دهد که بدانند . آگاه کسی است که همیشه تفحٌص می کند درون دانایی خودش و نظامهای عقلی اش را با تحقیق و واکاوی در روابط انسانی وتاریخی واجتماعی تحلیل می کند . آگاه آنجا که نیاز به تغییر دارد ، با سنجیدن روح جامعه ،ذهنیٌت خود را تطبیق می دهد و اگر واقعا آگاه باشد هرگز اسیر شکل های فریبای یک دوره نمی شود و به رنگ جماعت در نمی آید ، بلکه شرایط را شناسایی و بررسی می کند و در عین اینکه ممکن است با جماعت همرنگ شود قسمت هایی از جامعه را نیز با خود همرنگ می کند.ولی ماافراد دانای به اصطلاح پیشرو را محکوم به ندانستن و نفهمیدن نمی کنیم ، بلکه طبق دلیل و استناد آنان را ناآگاه از بطن وقایع اجتماعی و سیاسی جدید می دانیم و معتقدیم آنان ابتدا همرنگ جامعه می شوند وبعدتئوری می دهند،که این تئوری بی اصالت و شتابزده است . آن چیزی که در شعر دههء هفتاد به وقوع پیوست یک نوع رادیکال شعری بود که با شعر رادیکال فاصلهء زیادی داشت . رادیکال شعری یک نوع حرکت شتابزده در درون متن است که تنها بر مبنای فرم پیش می رود ، ولی شعر رادیکال حرکتی اصولی،سریع وقاطع است که نه تنها در درون شعر تحول ایجاد می کند ، بلکه بیرون متن را نیز به چالش می کشد. شعر رادیکال حرکت در فرم و محتوای یک دورهءخاص تاریخی � ادبی می باشد که پایه های مسلٌط آن دوره را به چالش می کشد و با دادن پیشنهادهای جدید و تغییر در روند حرکتی ادبیات و با بهره گیری از نقاط قوٌت جریانهای ماقبل ، می خواهد از حالت سکون خارج شود . این دقیقا همان حرکتی است که نیما در برهه ای از شعر فارسی به آن دست زده و فرم و محتوا را دگرگون کرده است . ادبیات رادیکال ، حاشیه را تبدیل به مرکزیٌت می کند تا به دلیل گستردگی حاشیه مداوما مرکزیٌت ادبی دچار تغییر وبحران باشد ، که خود این امر سبب از بین رفتن دیکتاتوری در عرصه ء ادبیات وغول شدن بعضی جریان های شعری ژورنالیستی و تبلیغاتی می گردد. حالا ما از مفهوم آگاهی (وصرفا از مفهوم آگاهی) به آگاهی تازه ای دست یافته ایم که نام آن ((آگاهی ازآگاهی)) است. پیش از این من صرفا می اندیشیدم و می دانستم ، ولی حالا با آگاهی از این مسئله که می اندیشم ومی دانم ، می خواهم درباره ء دانش و اندیشه ء خود بیاندیشمو با ذهن انسانی خود که (که ذهنی خطایاب است) به سراغ داشته های پیشینیان بروم . البتٌه ادبیٌات ما در این دوره ءخاص با نوعی پراکندگی وانبوهی متون مختلف با پیشنهادهای گوناگون روبرواست،وحفظ وفراگیری این جریان پیچیده نیازبه دانایی بالایی برای بازگو کردن و توضیح دادن دارد،ولی اگر ما با آگاهی به سراغ این متون برویم ، ناچار بسیاری از آنان را به دلایل مختلف از این ساختار پیچیده حذف خواهیم نمود . البتٌه این کاری ست که نه ما ، بلکه ذهن خطایاب ما با آگاهی از آگاهی انجام می دهد .
ضمنا لازم به ذکر است که در ساختار پیچیده ء کنونی ما سنت گاهی مقاطع پیشرو تر از مدرنیسم قرار گرفته ومی گیرد ، و در واقع این تراژدی ادبیات عصر کنونی ماست . آگاهی از آگاهی اوٌلین مرحله برای جدا شدن از این سنت مدرن در ایران است که همیشه در فاصله هایی باید به عقب بازگشت و در آنجا خیمه زد . از آنسو باید اشاره کرد که ادبیات ما در مقطع کنونی گرچه ساکن است ولی این دلیل بر ادامه ندادن حرکت ها مسیر قبلی نیست. من برعکس یک تفکر مدرنیستی متضاد با سنت معتقدم که حرکت ما تضادی با سنت ندارد ، بلکه سیر منطقی همان حرکتی ست که از نیما ،شاملو ، فروغ و... به دورهءما رسیده است . این یک بحث کاملا تاریخی ادبی است و با تکیه بر این منطق استوار شده است که تاریخ چیزی جز یک سلسله وقایع مرتبط منظم و نامنظم نیست و هیچ پروسه ای از تاریخ را نمی توان ازز تاریخ جدا کرد ، حتٌی اگر در عصر ما بدل به حاشیه شده باشد . هیچ واقعه ء تاریخی را نمی توان به صورت منفرد و مجرد نگریست ، زیرا هر واقعه ای با وقایع دیگر اعتبار معنایی پیدا می نماید و تمام وقایع تاریخی در یک رابطهء دیالکتیکی معنا می شوند و به صورت یکٌه ومنفرد به یک داستان فراواقعی بدل خواهند شد .
البته این نکته را نباید فراموش کنیم که تضٌادی که بین سنٌت و نوگرایی وجود دارد تنها در ذهن ما شکل می گیرد و این قهرا به وجود می آید . حرکت هم قهرا به وجود می آید . تغییر وتحوٌل یا به اصطلاحی کامل تر ،تکامل ادبیات ایرانی معاصرمحصول همین تضٌاد و حرکت، محصول همین جنگ بین سنت ونوگرایی است و ما نمی توانیم بر این رابطهء دیالکتیکی منطقی نام ((بحران)) یا ((آشفتگی)) بگذاریم ، به عبارتی می شود این مسئله را بازنگری در جریان های ماقبل نامید که این امرخود موجب آگاهی یافتن از آگاهی های پیشین خواهد شد . من در ابتدای بحث از مرحله ای نام بردم تحت عنوان ((ادبیات ساکن )) در شرایطی که همینک از ((حرکت )) صحبت به میان می آورم ودر واقع این همان نقطهء تضاد دیالکتیکی مرحله ء کنونی ادبیات ایرانی معاصر ماست که قهرا موجب حرکت خواهدشد ، ومحرک این حرکت بر طبق این فرضیه ((آگاهی دوٌم ))یا همان ((آگاهی ازآگاهی ))است . آگاهی دوٌم نه فراتر از سنٌت است نه به سنٌت بازگشت میکند بلکه در همان مسیر منطقی خودش به صورت رادیکال پیش می رود ، یعنی از همان جایی که درآن توقف کرد وبه سکون رسید ، از همان جایی که به آگاهی دوم تکامل پیدا کرد ، جهش می کند ورادیکال می شود .چه بسا که این حرکت خود روزی به سنٌت بدل شود ، که قهرا نیز همینگونه خواهد بود ، زیرا ما معتقدیم این مرحلهء متکامل بر پایهء یک دیالکتیک منطقی استوار است و نمی تواند با متضٌاد خودش در مرحله ء سنتی شدن کنار بیاید . در حوزهء پراتیک نقطهء آغاز یک حرکت رادیکال همان جایی ست که دیگران حرکت را متوقٌف کردند و ما به ادبیات ساکن سقوط کردیم تا وارد دورهء بازنگری شویم و پا به مرحلهء کنونی که همان آگاهی دوٌم است ، بگذاریم و به سوی ادبیٌات رادیکال جهش کنیم .
2- ترجیح می دادم به جای عبارات « من ایرانی معاصر اختلاطی از این سه بنیاد جغرافیایی هستم » گفته می شد « من اختلالی در این سه بنیاد جغرافیایی هستم » .
3- ارسطو گفته است « من نه آتنی و نه یونانی ، که شهروند جهان هستم »
4- سخن ارسطو را از یک سو می توان به « پرولتاریا وطن ندارد » مارکس و از سویی دیگر می توان به اگزیستانسیالیسم سارتر زمانی که می گوید « تا زمانی که یک نفر در جهان در زندان است ، من آزاد نیستم » پیوند زد . من هم که در بحث سایبرگ اشاره کردم مرزهای بدن زیست شناختی من با ماشین های الکرونیکی و مکانیکی تداخل پیدا کرده است . این تداخل ، اخلاقی ، جهانی و ویرانگر است . در شعر « عکس های گم شده » ی من اشارتی به این مسئله دیده می شود :
اگر بگویم این چشم های مصنوعی
این خنده های الکترونیکی
شبیه خودم است
اشتباه نکرده ام ...
5- خیلی شعار دادم حالم به هم خورد
حق با تو است، خیلی شعار دادی. من اما از تو نمی خواستم شعار بشنوم. متاسفانه وقتی صحبت از جامعه شناسی ایران می شود، حرفی برای گفتن نداری، این چشم اسفندیار تو است. تو چندان به معادلات جامعه شناختی ایران از قضا اشنا نیستی و انقدر که فلسفه غرب را حفظ! کرده ای ، نمی توانی درباره شرایط کنونی ایران تحلیلی ارائه بدهی، چون این کار نیاز به خلاقیت و خلق تئوری روز به روز دارد ، نه استفاده و شابلون کردن فلسفه غرب. اگر صحبت های من را هم به دقت می خواندی، متوجه می شدی که من به انسان وطنی ،اما جهانی شده، معتقدم. نه به انسان بی وطن جهانی شده. به هر حال بحث با تو یک دور تسلسل است و دور تسلسل هم باطل. هر چه من بگویم را تو انکار می کنی و حتی اگر نوشته هابرماس ، التوسر،دریدا،ادوارد سعید و... را بدون پانویس بنویسم، تو با تمام وجودت انها را رد می کنی، کما اینکه این کار را کردی و برای ثابت کردن خودت از انها دلیل اوردی. من چندان عاشق شنیدن تئوری های حفظ شده نیستم و به خلاقیت بیشتر اهمیت می دهم. و البته به ان تئوری ها هم اهمیت می دهم ومعتقدم ولی در هر جایی از انها نمی شود استفاده کرد. خب! به تو حق می دهم وقتی که این بازی موش وگربه به جایی رسیده است که تو بی اطلاع هابرماس،التوسر،دریدا، ادوارد سعید و...(پیامبرانت) را رد کرده ای ، بخواهی روزه سکوت بگیری و این شک در دیگران قدرت بگیرد که تو فقط این تئوری ها را حفظ کرده ای و به عمق ماجرا مسلط نیستی و نمی توانی از انها استفاده ابزاری بنمایی. با تو موافقم که تا همین جای بحث مواضع روشن شده است و مخاطب اگر علاقه مند به دنبال کردن ان باشد، به کم وکاست نظرات دو طرف پی خواهد برد. اما من هیچوقت در مباحثه را به روی کسی نمی بندم ، چون من هنوز خیلی کار دارم و از تو نیز که در حد بضاعت خودت صادقانه بحث کردی سپاسگذارم.
اما من بنا به دلایلی به گفته های مازیار عارفای اعتقاد دارم
شعر جریان است (این تعریف شعر نیست) در رود و رفتن است وانهایی که خود را پدرخوانده ای شعر میداننداگر در جریان گذر نباشند مرده اند ...شعر امروز مثل رودی است که در آغاز ممکن است آرام و نرم باشد اما در حرکت است و همین حرکت یعنی دیدن مناظر تازه یعنی هیجان و تجربه ی سر زمین های تازه ای در کلمات.....انها که شعر امروز را نمی پسندنند یا اصلا قبول ندارن سالها کنار مرداب پشه پرانی کرده اند.شعر امروز جرات میخواهد گستاخی میخواهد پدر خوانده ها از تجربه ی خروشان رود میترسندو همین ترس است که آنها هم اگر بخواهند نمیتوانندهمراه تازگی باشند.
رود خانه های پر آشوب و نا آرام هم زیباهستندو فقط کافی است هنگام عبور از سنگ های رود هنگام گذر از پیچ و خم نهراسید>و نترسیدن همان نو آوری و تجربه است و نترسیدن همان رسیدن به پنجره ایست که بتوان پشت ان سیگار کشیدو نترسیدن یعنی اینکه فقط خشم آبرا ندیدن و به کناره نگاه کردن است و لذت بردن از چشم اندازهایی که تا حالا در دایره ی مرداب خود ندیده اند.....
(آنان از آن سان خمیده پشت قادر به رو یت در یا نیستند).
درود بر مازیار عارفانی.