"پازل روایتی" در آثار "رضا خاتمی"
و عبور از مرحله "جادوگری"
عنصر روایت چنان پیچیده شده که فقط میتوان به بخش کوچکی از آن دست یافت؛ در واقع دوران ما، عصر مرگ روایتهای بلند است. "ابرراوی"ها هم مردهاند. دیگر کسی مثل اکتاویو پاز نمیتواند شعری همچون "سنگ آفتاب" تولید کند یا شعر زن دیگر با پدیدهای همچون فرخزاد روبرو نخواهد شد که "اینک منم زنی تنها ..." را به مخاطبان عرضه نماید. روایتها تکهتکه شده و جای خود را به خردهروایتها دادهاند. این تجزیه روایی تا آنجایی پیش میرود که باید روایت را به مثابه یک کل منسجم و متحد به فراموشی سپرد و نوعی پازلروایتی را مد نظر قرار داد. اگر در نقد و تحلیل شعر"نو" (به معنای جدید)، بخواهیم عنصر "روایت" را موشکافی کنیم، به سبب همین تجزیه سریع و روزافزون "روایت"، در نهایت به متونی دست خواهیم یافت که هیچ نوع پایگاه شاعرانهای ندارند. فقط به شکل نوشتههای روزانهای هستند که در عین سادگی و عینیت ، به طور گستردهای به نثر تمایل دارند و تن به شعر نمیدهند.
شاید در دنیای مجازی بتوان یکی از مهمترین نمونه این نوع از شعرها را آثار "رضا خاتمی" عنوان کرد.
اما با نگاهی کلی به آثار همین شاعر نیز میتوان به خوبی دریافت که اگرچه در این متون، روایت به عنوان یک امر کلی دیگر وجود ندارد، اما با در کنار هم قرار گرفتن بخشی از متون، یک "پازلروایتی" ایجاد میشود که بسیار پیچیدهتر از "روایت" به شکل سنتی خود است.
پازل نوعی بازی کودکان است و آنان با تکههایی پراکنده و زیاد، سعی بر درست کردن شکلی از پیش تعیین شده را دارند. کودکان تکههای مشابه را در کنار یکدیگر قرار میدهند تا در نهایت به شکل اصلی که از پیش توسط طراحان این بازی طراحی شده دست یابند. اما در "پازلروایی شعر" قضیه کمی فرق میکند. قبلا روایت در حکم نقاشی یا عکاسی یا به شکل مدرنتری در حکم سینما بود. یعنی یک کل روایی را میشد به خوبی در درون یک متن به تصویر کشید. وقتی نیما "قنوس" را مینوشت، مسلما با تکیه بر روایتی بود که از پیش مد نظر داشت: «روایتی مبتنی بر افسانه و خوانش جدیدی از جهان امروز.» وقتی ناظم حکمت ، شعر بلند "به زردی کاه" را مینویسد، در واقع یک نوع تصویر بلند سینمایی را ارائه میدهد که حوادث سیاسی و اجتماعی دورانی خاص را با خود به همراه دارد. روایت از جایی دورتر آغاز و در جایی نزدیکتر به پایان میرسد. "روایت" زمانی بلندتر از حال و کوتاهتر از آینده دارد. به گذشتهبرمیگردد و میتواند زمانها را در هم بیامیزد. این در واقع توانایی یک "ابرراوی" است که میتواند بر چند زمان تسلط داشته باشد. حتی ما در شعر "ابرشلوارپوش" مایاکوفسکی با پدیدهای پیچیدهتر، همچون لامکانی روبرو هستیم، راوی «و کاراکتر اصلی متن»، میتواند در هر لحظه جایی خاص باشد و شکم جهان را جر بدهد از اینجا تا آلاسکا یا با پدری ویژه و ابرقدرت نیز مکالمه کند. اما در شعر پیش از ما قضیه به اینجا هم ختم نمیشود، ما شاهد هستیم که لورکا در «مرثیهای برای ایگناسیو» زمان را برای مدت نامعلومی بر روی عدد 5 عصر متوقف میکند و اجازه نمیدهد که زمان به خاطر مرگ ایگناسیو دیگر حرکتی داشته باشد. اینها در واقع نمونههای مطرح و دمدستی از آن نوع روایتهاست که کلی منسجم را در بر میگردد و میتواند با اتکا به ذات خویش، شعریتش را هویدا کند. اما برای اینکه شاعر به یک روایت کلی و بزرگ دست پیدا کند نیازمند ابزاری خاص است، مهمترین این ابزارها در واقع نوعی "جادوگری" است. جادوی "تغییر اجسام" مثل بیدی از بلور یا سپیداری از آب در شعر پاز، جادوی "بر هم ریختن منطق زمانی" همچون دست دادن نوزده سالگی با چهل سالگی در شعر حکمت، جادوی "توقف زمان در ساعت پنج عصر" در شعر لورکا، یا جادوی "منطق مکالمه با ماوراالطبیعیه" در شعر مایاکوفسکی و...و... و جادوهای دیگر. در واقع برای ارائه یک روایت کلی باید از طریق یک نوع جادو اقدام به روایت نمایی، اما با ظهور شعر جدید مبتنی بر خردهروایتها که میتوان در نمونههای غربیاش تا حدی (و نه به طور صریح) به اونگارتی، براتیگان، بوکوفسکی، ژاکپرهور، شیمبوروسکا و ... چشم داشت، دیگر نمیتوان با جادوگری و روایتهای کلی سر و کار داشت. با بسط و گسترش رادیکالیسم در دنیای امروز، در تمامی زمینهها همه چیز قطعه قطعه و کوچک میشود. به نظر میرسد که "جهان شعر" بعد از طی یک مرحله بلند انبساطی، اینک دیگر حالتی انقباضی را در پیش گرفته باشد.
دیگر نمیتوان از یک متن، خواستار ارائه دقیقی از یک روایت کلی شد، بلکه متونی خاص در یک دوران، تشکیل دهنده پازلی میشوند که تصویری ویژه و منتها از پیش تعیین نشده را ارائه میدهند. آثار "رضا خاتمی" از اینرو، دربردارنده پتانسیلی ویژه است که به صورت منفرد بسیار "نثری" به نظر میرسند، اما مخاطب تنها زمانی به شکل کلی روایت در آثار این شاعر دست خواهد یافت که بخش گستردهتری از متون را قرائت نماید. زیرا روایت به شکل گسترده و رادیکالی در آثار او خرد و تکهتکه شده است. او با "جادوزدایی" از شعر، نوعی از نوشتار را پیشنهاد میدهد که متکی به نوعی "رابطهبینامتنی" است. اما این نظریه هیچگاه نمیتواند دستاویزی شود برای عقیم بودن متون وی و تبدیل شعرهای این شاعر به روزانهنویسی. اگر در دنیای جدید، جادوگری جایش را به علم، کیمیا جایش را به شیمی و... داده است، در شعر نیز عبور از مرحله "جادوگری" به "جادوزدایی" و حرکت از روایتهای کلی به سمت "تجزیه روایتها"، نیازمند ابزاری خاص است، که گاه این شاعر، ابزارهای خاصی را برای این مقوله معرفی نمیکند. متاسفانه گاهی شاهد هستیم که "رضاخاتمی" با بیتفاوتی شعری را در معرض تماشا قرار داده، در حالی که جایگزین مناسبی برای جادوی روایی در اثر مد نظر قرار نداده است. به هر حال من به عنوان منتقد آثار این شاعر، خود را موظف به این نکته میدانم که عنوان کنم اگرچه وی را یکی از پیشروترین شاعران امروز ایران میدانم، ولی ایشان بدلیل نوع خلاقیت و نو بودن متونش ، نسبت به دیگران، باید به نکات جدیدی دقت کند که برای نوشتن یک شعر کلیشهای، هیچ نیازی به رعایت کردن آن موارد نیست. شاید از مهمترین تکنیکهایی که "خاتمی" برای عبور از "جادوگرایی" در شعر خود، پیشنهاد داده و باید بیشتر بدانها دقت کند، وجود طنزکنایی، راستنمایی، غافلگیری، سوژهپروری و تناقضنمایی باشد. هر جا که این شاعر از این تکنیکها برای اثر خود یا تکنیکهایی مشابه سود نمیجوید، ما با نوعی فقر شاعرانه روبرو هستیم که از متن تولید شده، تنها میتواند نوعی نثر بپروراند و لاغیر. به هر حال او با دستاویز قرار دادن "پازل روایی"، نخواهد توانست، بر هر نوع خردهروایتی نام شعر را بنهند و این کار او را دوچندان سخت میکند. زیرا کار نو، ابزارهای نو میخواهد. برای این شاعر آرزوی موفقیت میکنم و منتظر آثار بعدیاش...